مرتضى مطهرى
321
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
بشوند ، لذا ماركس و ديگران قبول ندارند . اينكه « انسان داراى دو وجود است ، يك وجود متعالى و يك وجود منحط » خودش اقرار به نوعى اصالت فطرت در انسان است كه انسان بالفطره نيمى از وجودش نيك است و نيمى بد . از او بايد پرسيد اصلًا ريشهء اين نيكى چيست ؟ مگر چه چيز در انسان وجود دارد كه او عليرغم گرايشهاى خودخواهانه و طبيعى و مادى [ نيمى از وجودش نيك است ؟ ] آخر تو خدا را كه منكر مىشوى ، قهراً انسان را هم به صورت يك موجود غيرمادى نمىتوانى قائل باشى ، در حالى كه براى انسان يك وجود نيمه خدايى قائل هستى . بنابراين اگر انسان در نيمى از وجود خودش ماده را مىبيند و در نيم ديگر خودش را غيرمادى مىبيند ، حق دارد در جهان بزرگ هم همينطور قائل باشد ، يعنى خودش را نمونهاى از جهان بزرگ بداند . وقتى كه انسان نيمى از وجود خودش را وابسته به ماده و طبيعت و نيم ديگر را نه از اين سنخ بلكه از سنخ ديگر و نه وابسته به ماده بلكه وابسته به يك سلسله امور ديگر مىبيند : نيمه در غيبيم نيمه در شهود * سخت در خوابيم و بيداريم ما چه دليلى دارد كه اصلًا انسان جهان را اينچنين تصوير نكند و خودش را نمونهاى از جهان نبيند ؟ بعد مىگويد پس جهان هم اينطور است ؛ صفحهاى از جهان ، مادى است و صفحهاى معنوى ، همانطور كه ويليام جيمز مىگويد : چنان كه غرايزى ما را به ماده و طبيعت وابسته مىكند ، يك سلسله غرايز ديگر هم هست كه مىبينيم ما را به جاى ديگر وابسته كرده است . همانطور كه يك پيوندى است ميان ما و ماده و طبيعت ، آن غرايزى هم كه با حسابهاى مادى جور در نمىآيد پيوندهايى است كه مىبينيم ما را به جاى ديگرى مرتبط كرده است . بعد ما به حرف خود ماركس مىرسيم ، ببينيم ماركس و ديگران ماديگرايى فويرباخ را به چه شكلى درآوردند ، يعنى چه تصرفى در آن كردند ؟