مرتضى مطهرى
281
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
بر ثبات دارد و مادهء « شدن » دلالت بر زمان دارد . پس اينها اشتباه نشود . نگوييد كه مسئلهء زمان به صيغه مربوط است نه به ماده ؛ اگر ما به صيغهء ماضى بگوييم مىشود زمان گذشته ، به صيغهء مضارع بگوييم مىشود زمان آينده ، به صيغهء اسم فاعل مثلًا بگوييم دلالت بر زمان ندارد ، به صيغهء مصدر هم بگوييم دلالت بر زمان ندارد ؛ نه ، اينجا بحث صيغه نيست ، بحث ماده است . پس مادهء « بودن » و « هستى » دلالت بر زمان ندارد ولى مادهء « شدن » چون از نوع حركت و جريان است [ و ] جريان و حركت ملازم با زمان است [ دلالت بر زمان دارد . ] اصلًا حركت و شدن در يك مدت صورت مىگيرد . حركت و زمان دو امرى هستند كه مقارن با يكديگرند . اين است كه آمده است به دو نوع فلسفه قائل شده است : فلسفهء بودن يا هستى و فلسفهء شدن . در اين تقسيم بندى ، مثلًا از قدما افلاطون و ارسطو فلسفهشان فلسفهء هستى و بودن است ، بعد هگل و ماركس در جناح مخالف قرار مىگيرند كه فلسفهشان فلسفهء شدن است . پس هگل و ماركس در اينجا در كنار يكديگر قرار مىگيرند . يكى از مشخِّصات فلسفهء بودن اين است كه فلسفهء بودن فلسفهء خرد است ، فلسفهء عقل است ، فلسفهء سخن است ، ولى فلسفهء شدن فلسفهء زندگى است . كأنه اينطور مىخواهد بگويد : طبعاً اين گونه است كه انسان در مرحلهء فكر و سخن - كه بيان كنندهء فكر است - معانى را از زمان تجريد مىكند . اين خاصيت [ ذهن ] انسان است كه وقتى مىخواهد فكر كند معانى را از زمان تجريد مىكند و همانها را هم بيان مىكند . قهراً فلسفههايى كه تجريدى و عقلى هستند فلسفههايى بر اساس هستى و بودن است ولى فلسفهاى كه بيشتر به حس و زندگى و به متن واقع كار دارد ، چون زندگى خودش عين جريان است [ و در آن ] دائماً شكفتگى و زوال است ، پيدايش و تولد و بعد فنا و نيستى و مرگ است ، چنين فلسفهاى يعنى فلسفهء شدن فلسفهء زندگى است . پس آن فلسفه را ما مىتوانيم فلسفهء خرد و سخن بناميم و اين فلسفه را فلسفهء زندگى . بعد يك حرف ديگرى مىزند ، مىگويد فلسفهء هستى به منطق مىانجامد و فلسفهء شدن به فلسفهء تاريخ . اين خيلى حرف نامربوطى است . از اين جهت نامربوط است كه بايد اينطور مىگفت - خود ماترياليستها هم اينطور مىگويند - كه فلسفهء بودن ( كه آنها مدعى هستند فلسفهء ايده آليسم اساساً نمىتواند فلسفهء شدن باشد ؛ حالا خود هگل چگونه گفته ، نقصى است بر آنها ) به منطقى مىانجامد و فلسفهء شدن به منطق ديگر ، نه اينكه فلسفهء بودن به منطق مىانجامد و فلسفهء شدن به فلسفهء تاريخ . مىگويند فلسفهء بودن به منطقى مىانجامد كه همان منطق صورى ارسطويى است كه منطق ثابت است ، منطقى كه مفاهيم و معانى در آن تحرك ندارد ؛ و فلسفهء شدن به منطقى مىانجامد كه در آن معانى و مفاهيم تحرك دارد كه همان منطق ديالكتيك است . لازمهء منطق ديالكتيك اين است كه همه چيز در جريان است ، يعنى در منطق ديالكتيك همه چيز وارد تاريخ