مرتضى مطهرى

267

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

مىخواست اين كار را بكند . « هگل با يك سنتز متهورانه توانسته بود به ابراز اين نظريه برسد كه روح نسبت به جهان موجوديت خارجى ندارد يعنى روح و جهان دو چيز خارج از هم نيست بلكه حقايق آميخته به هم هستند . وى بر عكس اطمينان مىداد كه « روح » آميخته با جهان است و در تحول جهان تجلى مىكند و تحقق مىيابد . جهان روح است و مطالعهء روح ( فلسفه ) جز مطالعهء تاريخ جهان ( فلسفهء تاريخ ) چيز ديگرى نيست . » نگاهى به فلسفهء دكارت و فلسفهء كانت اينجا كمى توضيح عرض كنم ، چون ريشهء اساسى افكار ماركس در فلسفهء هگل است با يك اختلاف . بحثى اينجا پيش كشيده راجع به دوگرايى . فلسفهء دكارت معروف است به يك فلسفهء ثنوى . ثنويتش هم از اينجا شروع مىشود كه قائل به دوگانگى روح و بدن است در اين حد كه بين اينها حتى هيچ گونه سنخيتى هم قائل نيست . بعلاوه او در باب معرفت و شناخت به اصطلاح « راسيوناليست » است يعنى اصالة العقلى است و معتقد است كه حواس ابزار شناخت نيستند ، ابزار عملند نه ابزار شناخت . حواس به ما براى اين داده نشده كه ما به اين وسيله اشياء را بشناسيم ؛ ما با حس نمىتوانيم بشناسيم بلكه همين قدر مىتوانيم يك ارتباط عملى برقرار كنيم كه استفادهء عملى از آنها كرده باشيم . البته اين حرفش تقريباً يك حرف علمى بود كه بعد هم تأييد شد و آن اين است كه جهان آن طورى كه ما احساس مىكنيم نيست . مثلًا ما رنگها را احساس مىكنيم ، ولى رنگها در خارج وجود ندارد ؛ رنگها را حواس ما مىسازد . يا صداها را مىشنويم . صدا در واقع وجود ندارد ؛ آنچه كه وجود دارد ارتعاش و حركت است . و لهذا اين نظريه را ارائه داد ، همين نظريه‌اى كه بعدها هم ديگران گفتند . اگرچه نظريه‌اش قابل ايراد بود ولى به هر حال گفت كه ماده و حركت را به من بدهيد جهان را مىسازم ؛ يعنى جهان خارج ، اين جهان عينى ، جهان طبيعت ، جز ماده و حركت چيزى نيست . انسان هم روح است و همين ماده يعنى همين بدن و بنابراين آنچه كه حواس ما از اين همه شكلها ، رنگها و نقشها در عالم مىبيند همه ساختهء ذهن ماست . قهراً اين گونه طرز تفكر يك نوع دوگانگى ميان ذهن و خارج را به وجود مىآورد : پس دنياى ذهن ما يك دنياست ، دنياى بيرون دنياى ديگرى است . دنياى ذهن ما دنياى رنگها ، شكلها ، آوازها ، بوهاى خوش ، هزاران نقش و رنگ است ، دنياى بيرون دنياى ماده‌اى است كه در حال حركت است ، چيز ديگرى نيست . فرض كنيد ما دريا را نگاه مىكنيم ؛ از منظرهء دريا لذت مىبريم ، از صفاى دريا لذت مىبريم ، از رنگ دريا لذت مىبريم . ولى اينها همه انعكاساتى است كه در ذهن ماست . در عالم عين نه صفايى هست ، نه رنگى هست ، هيچ يك وجود ندارد . پس فلسفهء او يك فلسفه‌اى شد مبنى بر نوعى دوگانگى ميان