مرتضى مطهرى
201
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
دست آورد . همچنين ممكن است ملاك تكامل را قدرت بدانيم . البته قدرت با ثروت بستگى دارد ولى عين همديگر نيستند « 1 » . در باب قدرت هم اگر بگوييم قدرت به معناى تسلط بيشتر است ، اين سؤال مطرح مىشود كه تسلط بيشتر بر چه ؟ بر طبيعت ؟ كه همان تكنولوژى مىشود ، يعنى هرچه انسان از نظر تكنيك جلو آمده تسلطش بر طبيعت بيشتر شده است . يا تسلط بر انسانهاى ديگر ؟ آيا مىشود اين را تكامل ناميد ؟ بگوييم هر جامعهاى كه قدرت بيشترى پيدا كند به طورى كه جامعههاى ديگر را تحت سلطهء خود قرار دهد [ متكاملتر است ؟ ] مثل امروز كه مىگوييم دو ابرقدرت وجود دارند . امروز دنيا بر همين مقياس است . وقتى مىگويند « جامعهء پيشرفته » در درجهء اول آمريكا و شوروى به نظر مىرسند به اين علت كه آنها ابرقدرت هستند ما فوق همهء قدرتهاى جامعههاى ديگر ، و پيشرفت همين است و چيز ديگر نيست . ممكن است پيشرفت بر اساس آگاهى علمى توجيه شود . آگاهى علمى غير از جنبهء فنىِ فقط است ، چون فن يك رشته از علم است و همهء علوم نيست . مثلًا اگر جامعهاى در پزشكى خيلى پيشرفت كرده باشد ، اين امر ملاك قدرتش نسبت به جامعهء ديگر نمىشود . ممكن است بهترين اطباى چشم و بهترين جراحان در آن جامعه وجود داشته باشند و مثلًا سرطان را در آنجا معالجه كنند ، ولى اين هرگز ملاك ابرقدرتى نمىشود . همچنين ممكن است بگوييم اصلًا ملاك پيشرفت چيز ديگر است و آن امور معنوى و انسانى است . بشر هرچه بيشتر به سوى آزادى ( يعنى آزادى انسان از طبيعت و آزادى انسان از انسانهاى ديگر و آزادى انسان از خودش ) پيش برود متكاملتر و مترقىتر است . مثلًا ما اخلاق را در نظر بگيريم ، امورى كه « ارزشهاى انسانى » ناميده مىشود ، بگوييم پيشرفت اين است كه انسانها به مرحلهاى برسند كه از نظر اجتماعى هيچ نيازى نباشد به اينكه قوهء مجريه در كارها دخالت كند بلكه مردم بهطور خودكار موازين اخلاقى را با يك انگيزهء اخلاقى و درونى عمل كنند و قهراً از همين جا [ اين نظريه ] برمىگردد به مسئلهء تسلط انسان بر خود كه اين نيز برمىگردد به آزادى انسان از انگيزههاى درونى خودش . آزادى معنوى كه اديان هميشه انسان را دعوت مىكنند به
--> ( 1 ) ثروت و قدرت به نوعى با يكديگر خويشاوندند . ثروت ، قدرت به وجود مىآورد و قدرت ، ثروت . اينكه مىگويند « توانا بود هركه دانا بود » در عمل در دنياى امروز بايد گفت « توانا بود هر كه دارا بود » . حقيقت اين است كه دانايى و دارايى و توانايى با يكديگر نوعى تلازم دارند . البته دانا ، توانا و دارا هم مىشود ( آنچنان كه غرب چون دانا شد دارا و توانا هم شد ) ولى دارايى ملازم با دانايى و توانايى نيست . بعضى كشورها دارا هستند ( عربستان سعودى ) ولى دانا و توانا نيستند . توانايى هم ملازم با دانايى و دارايى بهطور صددرصد نيست . بلكه بايد گفت اين سه معنى در عين اينكه به نوعى ملازم يكديگرند ، همه از هم قابل تفكيك مىباشند . حتى دانايى اگر دانايى غير فنى باشد مثلًا پزشكى يا ادبى يا علوم يا فلسفه باشد ، مستقيماً سبب توانايى و دارايى نمىشود .