مرتضى مطهرى

31

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

مطلعش اين است : هبطت اليك من المحلّ الارفع * و رقاء ذات تعزّز و تمنّع براى مقايسه يادآورى كرد . مقصود اين است كه ما بايد زبان علم و فلسفه را از زبان شعر يا زبان وعظ و خطابه باز بشناسيم تا مانند عده زيادى از منكرين و ماديين دچار اشتباهات عظيم و نابخشودنى نشويم . حقيقت اين است كه در ميان افكار و انظار فلاسفه هم احياناً نظريه‌هايى ديده مىشود كه كم و بيش با آنچه در زبان شعر آمده تطبيق مىكند ، مثل نظريه معروف منسوب به افلاطون كه مىگويد : روح جوهرى است قديم كه قبل از بدن موجود است ، بعداً كه بدنى آماده مىشود روح از مرتبه خود « تنزل » مىكند و به بدن « تعلق » مىگيرد . اين نظريه صد در صد يك نظريه « ثنوى » است ، زيرا روح و بدن را دو جوهر جدا و منفصل از هم ، و علاقه بين آنها را عرضى و اعتبارى مىداند ، مانند علاقه و ارتباط مرغ با آشيانه و راكب با مركوب ، هيچ علاقه جوهرى و طبيعى كه نماينده يك نوع وحدت و اتصال و ارتباط ذاتى بين آنها باشد نمىشناسد . ولى همان طورى كه مىدانيم ديرى نپاييد كه اين نظريه به وسيله ارسطو شاگرد افلاطون درهم شكسته شد . ارسطو متوجه اين نكته شد كه افلاطون و پيشينيان او بيشتر متوجه جنبه ثنويت و تباين امور روحى و امور بدنى شده‌اند و به جنبه وحدت و وابستگى روح و بدن توجهى نكرده‌اند . ارسطو متوجه شد كه نمىتوان علاقه و وابستگى روح و بدن را سطحى انگاشت و از نوع رابطه مرغ با آشيانه و يا راكب با مركوب دانست ، حتما رابطه ايندو عميق‌تر و طبيعىتر از اين است . ارسطو رابطه روح و بدن را از نوع علاقه صورت و ماده كه خود مبدع آن است دانست با اين تفاوت كه قوه عاقله چون مجرد است صورتى با ماده است نه در ماده . به دنبال همين مطلب ، ديگر در فلسفه ارسطو از اينكه روح جوهرى قديم و بالفعل است اثرى نيست ؛ روح قديم نيست ، حادث است ، در آغاز كار قوه و استعداد محض است و هيچ گونه علم قبلى برايش حاصل نيست ، همه معلومات و اطلاعات خود را در همين جهان از قوه به فعل مىرساند . در فلسفه ابن سينا هم با اندكى اختلاف همين معنا منعكس است . در فلسفه ارسطو و ابن سينا از آن ثنويت و جدايى و بيگانگى كه در فلسفه افلاطون بود به