مرتضى مطهرى

609

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

حكايت از عالم بيرون مربوط نيست . مثلا رنج و لذت از امور درونى است كه ربطى به عالم ذهن ندارد . لذت ماهيتش ماهيت درونى است نه اينكه لذت در بيرون وجود دارد ، و آن تصورى كه از لذت در ذهن من وجود دارد حكايتگر است از لذت بيرونى ؛ در بيرون لذتى وجود ندارد . درد هم ماهيتش ماهيت درونى است نه اينكه دردى در بيرون وجود دارد و وقتى من درد احساس مىكنم اين درد من حكايت مىكند از وجود درد در بيرون . درد اصلا در بيرون وجود ندارد ؛ در درون من وجود دارد . حالا اگر من يك انسان لذت‌گرا شدم ممكن است اين كار من از يك جنبه‌هاى ديگر مثلا از جنبهء اخلاقى كار خوبى نباشد ولى معنايش ذهن‌گرايى نيست . اين نبايد با ذهن‌گرايى اشتباه بشود . اگر كسى لذت‌گراست مىشود به او درون‌گرا گفت ، زيرا او فقط به درون خودش مشغول است ، به خودش مشغول است و به لذات خودش مشغول است ، ولى نمىشود به او ذهن‌گرا گفت . حال مىآييم سراغ مسائل بالاتر : اگر كسى قائل شد كه انسان داراى يك حقيقت است به نام روح ، و روح چون خودش يك واقعيت است كمالاتى دارد ماوراى كمالات بدنى و جسمانى و ماوراى كمالاتى كه در روابط اجتماعى و امثال اينها هست - كه تازه اگر كمالات روحى معنى نداشته باشد آنها هم هيچ معنىاى پيدا نمىكند - آيا او را بايد ذهن‌گرا ناميد ؟ اگر كسى قائل شد كه خود روح در عالم اطوارى دارد كه اگر اين اطوار خودش را طى كند به يك نوع رشد و يك نوع كمال و شكفتگى رسيده است و خود روح ، بالقوه يك كمالات و شكفتگيهايى دارد كه ممكن است انسان از اين جهان برود و روحش بالقوه هنوز آن كمالات را داشته باشد و به مرحله فعليت نرسيده باشد و ممكن است كه به اين كمالات روحى ، درونى ، باطنى و معنوى خودش برسد ؛ آيا اين ذهن‌گرايى است ؟ اگر كسى چنين حرفى را زد و اگر كسى قائل به چنين نظريه‌اى بود آيا مىشود او را ذهن‌گرا ناميد ؟ ( ما فعلا اينها را على المبنى عرض مىكنيم براى اينكه با ذهن‌گرايى اشتباه نشود ) . اگر كسى گفت انسان مىتواند از طريق تربيت و تهذيب نفس به يك اطوار علمى يا عملى برسد يعنى حقايقى را كشف كند كه از طريق ديگر كشف شدنى نيست و به قدرتهايى برسد كه رسيدن به آن قدرتهاى خاص از طرق ديگر امكان‌پذير نيست ، اين را شما مىتوانيد « باطن‌گرايى » بناميد ولى نمىتوانيد « ذهن‌گرايى » بناميد ؛ و حتى