مرتضى مطهرى
585
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
و الّا خطاست . اما در قضاياى ذهنيه چه مىگوييد ؟ وقتى كه شما مىگوييد حقيقت ، مطابق بودن قضيه با واقع و نفسالامر است ، آيا در قضاياى ذهنيه هم اين حرف درست است ؟ قضاياى ذهنيه كه اصلا از ذهن بيرون نيست ، مربوط به خود عالم ذهن است . مثلا وقتى كه مىگوييم : « انسان كلى است » انسان در ظرف ذهن كلى است ؛ انسان در ظرف خارج كه كلى نيست . پس كليت در ذهن عارض انسان مىشود و لذا قضيهء « انسان كلى است » يك قضيهء ذهنيه است . آيا قضيهء « انسان كلى است » حقيقت است يا حقيقت نيست ؟ اگر حقيقت است ، كه اين قضيه اصلا با واقع و نفسالامر و با عالم عين ارتباط ندارد . پس چگونه مىتوان گفت حقيقت يعنى مطابقت قضيه با واقع و نفسالامر ؟ البته جواب اين اشكال را اينها به يك شكل سادهاى مىدهند كه واقع و نفسالامر كه مىگوييم شامل اين هم مىشود . حال اينكه به چه شكلى جواب اشكال را مىدهند بعدا عرض مىكنيم . اكنون فقط صورت اشكال را بيان مىكنيم . حتى انطباق اين تعريف در مورد قضاياى حقيقيه هم خالى از اشكال نيست چون قضاياى حقيقيه قضايايى است كه ذهن حكم را مىبرد روى افراد ، روى افراد واقعى و نفسالامرى ؛ يعنى دايرهاش اوسع است از آنچه كه وجود دارد ، يعنى روى افراد مفروض الوجود هم مىرود . مىگويند قضاياى علوم از نظر اينها چنين است ؛ يعنى از نظر قدماى فلاسفهء ما قضايايى كه در علوم به كار مىرود از نوع قضاياى حقيقيه است . اگر بگوييد : « هر آتشى سوزندهء پنبه است » درست است . آتشهايى در عالم وجود داشته و دارد و خواهد داشت كه مشمول اين حكم مىشوند . ولى اگر از شما بپرسند كه آيا اين حكم منحصر است به آتشهاى گذشته و حال و آينده يا منحصر به اينها نيست ، چه خواهيد گفت ؟ اگر ما فرض كنيم آتشى علاوه بر اينها وجود پيدا كند آن هم سوزنده است يا نه ؟ مىگوييم : بله ، اگر فرض كنيم آتش ديگرى هم غير از آنچه كه وجود دارد و وجود خواهد داشت در عالم وجود پيدا كند باز هم سوزنده است ؛ يعنى حكم مىرود روى موضوعى كه اوسع است از افراد محققة الوجود در ظرف زمان . اينجاست كه اشكال به وجود مىآيد ؛ مىگويند شما گفتيد قضيهاى حقيقت است كه مطابق با واقع و نفسالامر باشد ، در حالى كه اين قضيه مفادش اوسع از واقع و نفسالامر و اوسع از واقعيت است ، پس تعريف چگونه