مرتضى مطهرى

537

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

--> اگر شما بگوييد الف ب است ، نمىشود ب براى الف وجود داشته باشد ولى خود الف وجود نداشته باشد . پس در مرحلهء مصداق و در مرحلهء تحقق ، هر قضيهء موجبه‌اى صدقش نيازمند به وجود موضوع است . اين است كه مىگويند : « و لابدّ فى الموجبة فى مرحلة الصدق من وجود الموضوع » . ولى در قضيهء سالبه احتياج به وجود موضوع نيست . مىگويند قضيهء سالبه صدق مىكند حتى با انتفاء موضوع . اگر بگوييم الف ب نيست ، اين قضيه صدق مىكند به اينكه الف وجود داشته باشد و ب نباشد و صدق مىكند به اينكه اصلا الفى وجود نداشته باشد . اگر الفى هم وجود نداشته باشد باز الف ب نيست . آنجا كه ما ب بودن را از الف نفى مىكنيم اعم از اين است كه الف وجود داشته باشد و ب نباشد و يا اينكه اصلا الفى وجود نداشته باشد . اگر بخواهيم براى اين جور قضاياى سالبهء به انتفاء موضوع مثالى بزنيم مىتوانيد مثلا بگوييد اتومبيل من چراغ ندارد ، در حالى كه شما اصلا اتومبيل نداريد . يك وقت شما مىگوييد اتومبيل من چراغ ندارد ، از باب اينكه اتومبيل داريد و چراغ ندارد ، و يك وقت مىگوييد اتومبيل من چراغ ندارد ، از باب اينكه اصلا اتومبيل نداريد ؛ باز هم مىگوييد اتومبيل من چراغ ندارد ، حالا اينكه در اين جور قضايا حكم عرف با حكم عقل تفاوت دارد ، يعنى عرف در اين جور قضايا وجود موضوع را محرز مىداند ، مسألهء ديگرى است . ما خيلى چيزها داريم كه حكم عرف و حكم دقيق عقل در مورد آنها با هم فرق مىكند . عرف معمولا اين جور قضايا را در مورد يك مصداق خاص ذكر مىكند و اين از باب اين است كه عرف هميشه راه اخف و اسهل را طى مىكند . مثلا در همين جا اگر شما بگوييد اتومبيل من چراغ ندارد ، عرف از اين كلام دو قضيه مىفهمد ؛ يكى اينكه من اتومبيل دارم ، و ديگر اينكه اتومبيلى كه دارم چراغ ندارد . عرف مىگويد شما كه اتومبيل نداريد اين راه دور طى كردن است كه بگوييد اتومبيل من چراغ ندارد . شما كه ندارى خوب بگو اتومبيل ندارم ، نه اينكه اتومبيل من چراغ ندارد . ولى از نظر حكم عقل - اگر ما باشيم و حكم عقل و اين جنبهء خاص عرفى را از قضيه بگيريم - وقتى بگوييم اتومبيل من چراغ ندارد ، اين صدق مىكند به اينكه اتومبيل من ، يعنى اتومبيل موصوف به اينكه مال من باشد ، اصلا وجود نداشته باشد ؛ يعنى عقد الحمل صدق نكند از باب اينكه اساسا عقد الوضعش وجود نداشته باشد . بنابراين در مرحله صدق ، ميان موجبه و سالبه اين تفاوت را قائل هستند . اما در مرحلهء خبر ( كه خبر غير از قول است ؛ خبر كه مىگوييم لازم نيست قول باشد ) ، در مرحله ذهن و در مرحله حكم هيچ فرقى ميان سالبه و موجبه نيست ؛ يعنى هم موجبه در مرحله حكم كه مرحله ذهن است به وجود موضوع احتياج دارد و به تبع در مرحله لفظ ( كه حالا لفظ براى ما مطرح نيست ) به وجود موضوع نياز دارد و هم سالبه در مرحله حكم به وجود موضوع نياز دارد ؛ يعنى امكان ندارد كه موضوع - و لو در قضيهء سالبه - در ذهن هم وجود نداشته باشد . اصلا تصورش محال است . محال است كه ذهن بتواند روى يك قضيه‌اى با يك پا حكم كند ، يعنى تصديق كند به مفاد يك قضيه‌اى كه فقط محمولش در ذهن آمده است و موضوع اساسا در ذهن نيامده است . در ذهن قطعا بايد