مرتضى مطهرى
497
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
اين بحث هم در اينجا پايان مىپذيرد و بحث اعادهء معدوم پيش مىآيد « 1 » .
--> ( 1 ) . باز يك سؤالى در همين بحث عدم عليت در اعدام مطرح مىشود و آن اينكه آيا نمىشود بگوييم كه بهتر است در مورد اعدام لفظ « علت » را به كار نبريم بلكه لفظ « نشانه » يا « دليل » را به كار ببريم ؟ براى اينكه ما بايد ببينيم اصلا خود « علت » را در فلسفهء اسلامى چگونه تعريف مىكنند . ما مىبينيم كه علت را به معنى دهندهء وجود تعريف مىكنند . وقتى يك چيزى براى يك چيزى علت است يعنى وجود اين از اوست . پس اصلا ديگر بر حسب تعريف معنى ندارد كه بگوييم عدم ، علت مىشود براى چيز ديگر . استاد : نه ، اتفاقا اين طور نيست ، براى اينكه شما وقتى كه خوب دقت كنيد مىبينيد كه در عالم اعتبار شبيه همان رابطهاى كه ميان وجودها هست رابطهاى ميان اعدام هست . مثلا در عالم واقع ما يك وجود را مقدم بر وجود ديگر مىدانيم ، مىگوييم چون الف وجود دارد ب وجود دارد ، با اينكه ايندو مقارن با يكديگر هستند . مىگوييد چون الف وجود دارد ب وجود دارد ؛ نمىگوييد چون ب وجود دارد الف وجود دارد . مىگوييد چون دست حركت مىكند انگشتر حركت مىكند ؛ نمىگوييد چون انگشتر حركت مىكند دست حركت مىكند . آيا اين درست است يا نه ؟ - بله ، درست است ، همان تقدم بالعلية است . استاد : عين همين رابطه را در باب عدم ، ذهن به همين نحو اعتبار مىكند . حالا فرض مىكنيم دست حركت نمىكند انگشتر هم حركت نمىكند . آيا براى ذهن فرق نمىكند كه بگوييم چون دست حركت نمىكند انگشتر حركت نمىكند يا بگوييم چون انگشتر حركت نمىكند دست حركت نمىكند ؟ از نظر نشانه بودن كه فرق نمىكند . از نظر نشانه بودن يعنى از نظر مقام اثبات هر دو يكى است . اگر بگوييم به دليل اينكه دست حركت نمىكند انگشتر حركت نمىكند ، يعنى حركت نكردن دست دليل حركت نكردن انگشتر است ، درست است و اگر هم بگوييم به دليل اينكه انگشتر حركت نمىكند دست حركت نمىكند ، يعنى حركت نكردن انگشتر دليل حركت نكردن دست است ، باز هم درست است . ولى در عين حال در مقام واقع و نفس الامر بعد از اينكه عدمها اعتبار شدند چنين اعتبار شده است كه از اين دو حالت شق اول درست است ؛ يعنى چون دست حركت نكرده است انگشتر حركت نكرده است نه اينكه چون انگشتر حركت نكرده است دست حركت نكرده است ؛ يعنى عينا به همان نحو كه ذهن رابطهء عليت را ميان وجودات كشف مىكند رابطه عليت را ميان اعدام اعتبار مىكند . - آن وقت آن عرض بنده كه گفتم وقتى « علت » را به « معطى وجود » تعريف مىكنند ديگر ما نمىتوانيم عدم را علت براى عدم ديگر بدانيم چه مىشود ؟ استاد : نه ، علت معطى اوست . در باب عليت علت معطى معلول است ؛ منتها اينكه شما مىگوييد علت معطى وجود است از باب اين است كه در باب جعل ارتكازا معتقديد كه جعل به وجود تعلق مىگيرد ؛ و الّا كسانى كه معتقدند نه ، اصلا جعل به وجود تعلق نمىگيرد ، بلكه ذاتى ، ذاتى را اعطا مىكند و از او انتزاع وجود مىشود ؛ ماهيتى ماهيتى را اعطا مىكند و وجود در مرحلهء بعد از او انتزاع مىشود ( يعنى ذات او را اعطا مىكند نه اينكه به او وجود مىدهد ) علت را هم به معطى وجود تعريف نمىكنند ؛ و اگر كسى در باب عليت چنين حرفى را گفت مىگويد عدمى عدمى را مىدهد چرا بگويد وجود