مرتضى مطهرى

486

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

--> ممكن است كسى هم بگويد محال است ، گر چه به يك اعتبار محال هم نيست ) كه يك دفعه يك قدرت معجزه آسايى بيايد و علم را از عالم بگيرد ( همانى را كه مىگوييد محال است ما فرض مىكنيم ) ، اگر به فرض محال [ نيرويى ] آمد علم را كه يك حقيقت قائم به غير است از عالم جدا كرد و اين علم قائم به غير به يك قائم به ذات تبديل شد آيا در آن صورت باز هم آن زيد عالم است ؟ حالا كه علمش را از او گرفته‌اند آيا باز عالم است ؟ - خير ، عالم نيست . استاد : حالا آيا آن علم قائم به ذات عالم است يا عالم نيست ؟ - عالم است ؛ آن علم قائم به ذات عالم است . - خودش علم است ؛ چه داعى داريم كه بگوييم عالم است ؟ استاد : نه ، مىدانم كه علم است ؛ آيا عالم هم هست يا عالم نيست ؟ - نه ، عالم نيست . استاد : نه ، عالم است . - اصلا از شأنش نيست كه ما بگوييم عالم است يا عالم نيست . استاد : اتفاقا اينطور نيست . گفتيم كه جلال دوانى و هيوم از دو راه آمده‌اند ولى در يك جا به هم نزديك شده‌اند و بلكه در ابتدا بهمنيار اين حرف را گفته است . اصلا در آن اول اول كه بشر اين لغات را و مشتقات را وضع كرده است ميان جوهر و عرض تفكيك نمىكرده است . اصلا آن كسى كه مىگفته است « سفيد » به همان خود سفيدى مىگفته است « سفيد » ؛ يعنى اينكه در اينجا دو چيز است : سفيدى است و چيزى كه اين سفيدى را داراست ، اينها را ذهن بعد از آنكه به يك مرحلهء انتزاع رسيده است درك و تجزيه و تحليل كرده است . بهمنيار يك تعبير خيلى خوبى دارد ( كه يك وقت آن را ديده‌ام ولى حالا يادم نيست ( حضرت علامه طباطبايى ( قدس سره ) در حاشيهء خود بر اسفار مطلبى را از بهمنيار بدين مضمون نقل مىكنند : « انّ الحرارة لو كانت جوهرا لكانت حارّا و حرارة معا » ( اسفار ، طبع حروفى ، ج 3 / ص 87 ) ؛ ظاهرا تعبير مورد نظر استاد در اينجا بايد همين عبارت باشد . ) ) كه بعد امثال جلال دوانى هم همين حرف را به شكل ديگر تقرير كرده‌اند . حلال دوانى به همين صورت مىگويد كه اگر بياض قائم به ذات بشود باز هم ابيض است ؛ يعنى همين جسمى كه الآن اينجا هست ، همين را فرض كنيد كه مثلا داخل آن را خالى كرده‌اند و فقط رنگ وجود دارد ؛ باز هم سفيد است . اگر به فرض محال جسمى وجود نداشته باشد و فقط رنگ وجود داشته باشد و الآن يك دفعه همين رنگى كه در اينجا وجود دارد قائم به ذات بشود باز هم سفيد است يعنى سفيد عين سفيدى است . حتى حس انسان هم اين حكم را نمىكند كه سفيد غير از سفيدى است . اصلا حس انسان سفيد و سفيدى را با همديگر فرق نمىگذارد . حس ، سفيد و سفيدى را يك چيز مىبيند كه همان است كه فعلا به آن مىگوييم « سفيدى » . حس فقط سفيدى را مىبيند ؛ اين عقل است كه يك چيز ديگرى را كه موضوع سفيدى و گرمى و همهء اين اعراض است كشف مىكند و به قول امروزيها انتزاع مىكند ( به قول قدما كشف مىكند ) و الّا آن جسم را اگر ما حجم مىگوييم حجم عين جسم نيست ، اگر حرارت مىگوييم حرارت عين جسم نيست ، اگر شكل مىگوييم شكل عين جسم نيست . هر چه كه ما احساس مىكنيم همه همينهايى