مرتضى مطهرى
487
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
--> است كه آنها را « اعراض » مىناميم ؛ فقط وجود چيزى را ما در اين درون كشف مىكنيم . الآن كه ذهن ما به قول اينها به اين مرحله انتزاع رسيده است مىگوييم اين ذاتى است كه اين « سفيدى » براى آن پيدا شده است . هيچ هم حاضر نيستيم كه به خود سفيدى بگوييم « سفيد » ولى ذهن ما بعد از كشف اين ذات است كه چنين چيزى مىگويد . اول برخوردش با خود سفيدى است . آنجا كه برخوردش با خود سفيدى بوده است و خود سفيدى را امر مستقل مىدانسته همان خود سفيدى را سفيد مىدانسته است . شايد ذهن يك بچه همين طور باشد . سفيد را كه مىبيند براى او سفيدى و سفيد يك معنا و يك مفهوم دارد و هيچ براى او فرض چيزى كه موضوع سفيدى است وجود ندارد ؛ يعنى او سفيديها را قائم به ذات مىداند ، چون قائم به ذات مىبيند . همين طور او سفيد را هم مىبيند ، نه اينكه او ديگر سفيد نمىبيند . بعد مىفهمد كه سفيدى قائم به غير است ، آن وقت مىآيد ذات سفيد را از سفيدى جدا مىكند . بنابراين اينچنين نيست كه ما نتوانيم به علم بگوييم « عالم » . اگر ما عالم را از علم جدا مىكنيم بعد از مرحلهء انتزاع ذهن ماست كه كشف كردهايم كه علم نمىتواند قائم به ذات باشد و قائم به غير است و وقتى ما مىگوييم « عالم » آن غير را مىگوييم كه اين علم قائم به اوست . اين مقتضاى مفهوم « عالم » نيست . ما وقتى كه علم را به صورت يك امر متحد با ذات مىبينيم به او هم مىتوانيم بگوييم « عالم » . وقتى متحد با ذات است قائم به ذات هم هست . وقتى كه ما علم را قائم به ذات مىبينيم به او مىگوييم : « عالم » . عالم يعنى علم قائم به ذات . اگر به زيد هم ما مىگوييم « عالم » به اعتبار اتحادش با علم است كه مىگوييم « عالم » ؛ يعنى خود زيد را ديگر علم قائم به ذات دانستهايم ، چون او را با علم يكى دانستهايم ؛ علم و عالم را دو چيز نمىبينيم ، او را علم قائم به ذات مىبينيم نه ذاتى و علمى كه ذات غير اين علم است و اين علم قائم به اين « غير » است . در اينجا همه را يك چيز مىبينيم . يعنى « قائم به ذاتى » زيد را به علم دادهايم و « علم بودن » علم را هم به زيد دادهايم و آنگاه اين شده است يك علم قائم به ذات . كسانى كه قائل به اتحاد عالم و معلوم هستند كه حتى در تصورات حسى مىگويند هر تصورى كه انسان مىكند هم علم است هم عالم ( كه در گذشته اين مطلب را گفتيم ) ، اينها چگونه فكر مىكنند ؟ اتحاد عاقل و معقولهايى كه در مغرب زمين گفتهاند اغلب همين طور است . مىگويند هر تصورى كه انسان مىكند هم علم است هم عالم . ما اين حرف را نمىتوانيم از راه حس جواب بدهيم كه آقا ! علم كه نمىتواند عالم باشد . - هيوم اين حرف را مىگويد . استاد : ديگران هم گفتهاند . مىگويند ما در اينجا ديگر ذاتى نداريم كه اين علمها يكى بعد از ديگرى بر او عارض شده باشد . همان تصوراتى كه شما آنها را علم مىدانيد عالم هم همانهاست . آن حرف را ما از راه اينكه لغت « علم » غير از لغت « عالم » است نمىتوانيم جواب بدهيم . اگر جواب بدهيم از راه اين است كه ما آن علم را كه در خودمان مىيابيم قائم به خود مىيابيم و مىگوييم « مىدانم » . آن ، دانستن من است . « مىدانم عالم » فقط دانستن عالم نيست ، بلكه « دانستنم خود را عالم » است ؛ يعنى خودم را در حالى كه اين