مرتضى مطهرى

474

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

معنى « عدم » ذى عدم است ؟ حال فرض كنيم حرف شما صحيح باشد و « موجود » به معنى ذى وجود باشد ؛ ما نيز به اين معنا مىگوييم كه وجود موجود نيست ، يعنى وجود ذى وجود نيست . اكنون استدلال شما را مورد بررسى قرار مىدهيم : شما گفتيد اگر وجود موجود باشد يعنى ذى وجود است ؛ حالا كه ذى وجود نيست پس بايد ذى عدم باشد . مىگوييم نه ، اينطور نيست كه اگر وجود ذى وجود نباشد پس بايد ذى عدم باشد . نقيض « وجود » لا وجود است نه ذى عدم . فرق است ميان « ذى عدم » و « لا وجود » ؛ يعنى اگر شما از كلمهء « معدوم » فقط ذى عدم مىفهميد و از كلمهء « موجود » فقط ذى وجود مىفهميد ما مىگوييم اصلا نقيض « وجود » لا وجود است و به اين معنا مىگوييم وجود موجود نيست يعنى ذى وجود نيست . در عين حال كه گفته‌ايم وجود ذى وجود نيست معنايش اين نيست كه وجود متصف شده است به نقيض خودش ؛ نه ، وجود ذى وجود نيست چون خودش وجود است . اگر مىگوييم « وجود » حقيقت است نه به معناى اين است كه « وجود » شىء ذى حقيقت است ؛ چون اصلا « وجود » يعنى متن حقيقت ، اصلا « وجود » يعنى حقيقت و « وجود » يعنى واقعيت . وجود ذى وجود نيست و وجود ذى واقعيت نيست ، چون خود وجود يعنى واقعيت و واقعيت ذى واقعيت نيست . واقعيت خودش واقعيت است ؛ اين ماهيت است كه عقل آن را به عنوان « چيزى داراى واقعيت » اعتبار مىكند اما وجود خودش واقعيت است . پس اگر شما از كلمهء « موجود » ذى وجود فهميده‌ايد و اين « ذى » را حتما در آن معتبر گرفته‌ايد ما قبول نداريم كه وجود ذى واقعيت باشد . اما حقيقت اين است كه معنى « موجود » ذى وجود نيست ، كه اين همان بحث معروف مشتق را به ميان مىآورد كه شما چگونه از كلمهء « موجود » ذى وجود مىفهميد و يا به تعبير ديگر - كه اصوليون مىگويند - « ذات ثبت له الوجود » مىفهميد ؟ شما از كجا مشتق را اين طور تعريف و توصيف مىكنيد ؟ اگر بپرسيد پس حقيقت مسأله چيست مىگوييم : مفهوم « موجود » يك معنى اعمّى است كه هم شامل « ذات ثبت له الوجود » مىشود و هم شامل « ذات هو الوجود » . حال ببينيم چرا چنين است ؟