مرتضى مطهرى

470

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

تبع اين صفت مصداق است نه اينكه بالذات مصداق باشد . ابيض بالذّات خود بياض است . اينجاست كه دوانى يك حرفى زده است ؛ گفته است كه ما جسمى داريم و مىدانيم كه در خارج بياض عارض جسم است و قائم به جسم است ، حالا اگر اين بياض يك دفعه تحول پيدا كند و قائم به ذات بشود يا اگر قائم به ذات مىبود آيا ما به آن جسم مىگفتيم « ابيض » يا به خود بياض مىگفتيم « ابيض » ؟ اصلا به خود بياض مىگفتيم « ابيض » . اگر خود همين بياض به صورت يك حقيقت قائم به ذات در بيايد باز به او مىگوييم « ابيض » يا نه ؟ بله . پس ديگر « ذات ثبت له البياض » چيست « 1 » ؟ پس بالاخره اين بحث از اين جهت به شكل يك بحث معنوى در مىآيد كه در واقع بحث به اين شكل مطرح مىشود كه آيا هر مبدأ اشتقاقى خودش متصف به خودش هست يا نه ؟ در اينجا بحث را اصوليون معمولا مفصلتر ذكر كرده‌اند .

--> ( 1 ) . - بالاخره در اين مفهوم « ابيض » يك نوع دو گونگى و ثنويت نهفته است . استاد : نه ، اينجور نيست ، ثنويت نيست . اتفاقا اين حرف با حرفى كه امروزيها در باب جوهر مىگويند كه آمده‌اند انكار جوهر كرده‌اند و گفته‌اند آنچه هست عرض است ، نزديك مىشود . هيوم همين حرف را مىگويد ؛ مىگويد جوهر را كه ما احساس نمىكنيم ، انتزاع ذهن است . آنچه را كه ما مىتوانيم قبول كنيم خود همين پديده‌هايى است كه شما مىگوييد عرض هستند . ما مىبينيم كه سفيدى در خارج وجود دارد ، سياهى وجود دارد ، شكل وجود دارد ، اينهايى كه براى من محسوس است وجود دارد ؛ اما جوهرى كه اين اوصاف قائم به آن باشند در كار نيست . آيا براى يك چنين كسى مثل هيوم - كه چنين تفكرى دارد - سفيد در خارج وجود دارد يا وجود ندارد ؟ بله ، سفيد وجود دارد ، ولى سفيد همان خود سفيدى است نه اينكه ماوراى اين سفيدى چيزى است كه اين سفيدى قائم به اوست . هيوم وجود سفيد را در خارج منكر نشده است ؛ نمىگويد سفيدى وجود دارد ولى سفيد وجود ندارد ؛ نمىگويد حرارت در خارج وجود دارد اما حار وجود ندارد ؛ مىگويد سفيد همان خود سفيدى است ؛ ماوراى سفيدى چيز ديگرى كه او سفيد باشد نيست . اين « سفيد » ى كه ما مىگوييم در خارج است همان خود سفيدى است ؛ يعنى آنچه را كه جلال دوانى به حسب فرض مىگويد هيوم به حسب واقع مىگويد . جلال دوانى مىگويد اگر اين علم قائم به اين فرد هم نبود باز اين علم بود كه عالم بود ؛ اگر اين بياض قائم به جسم هم نبود باز همين بياض بود كه ابيض بود ؛ الآن هم كه قائم به اوست باز همين بياض است كه ابيض است ولى جسم را به اعتبار اينكه داراى اين ابيض بالذات است و به اعتبار ملابستش با ابيض بالذات مىگوييم « ابيض » .