مرتضى مطهرى

384

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

--> - باشيد [ در بحث وجود ذهنى ] عرض كردم كه اگر ما همين مدعاى فلاسفه را به تعبير ديگرى بگوييم همه آن را مىپذيرند . شما يك وقت اين مدعا را به تعبير فلاسفه مىگوييد ، مسأله خيلى مشكل مىشود . يك وقت همان مدعا را با تعبير ديگر و با لفظ ديگر مىگوييد همه قبول مىكنند ؛ خود شما هم قبول مىكنيد . يك وقت شما مسأله را به اين نحو تعبير مىكنيد كه آيا وقتى من اشياء را تصور مىكنم همين اشياء در ذهن من وجود پيدا مىكنند ؟ آن وقت قبول كردن اين حرف براى ذهن خيلى مشكل مىشود ، چون وقتى مىگوييد « همين اشياء » وجود اشياء به نظر مىرسد ، لذا مىگويد اين چه حرف مهملى است ؟ ! من جز اينكه نشسته‌ام اشياء را تصور مىكنم كار ديگرى نمىكنم ، چگونه اين اشياء مىآيند در ذهن من ؟ ! اين مثل اين است كه من بگويم وقتى كه اسم اشياء را روى كاغذ مىنويسم خود اين اشياء مىآيند روى كاغذ . اشياء كه نمىآيند روى كاغذ ؛ اگر هم بگويم اشياء آمده‌اند روى كاغذ مجازا گفته‌ام . ولى يك وقت شما اين تعبير را برمىگردانيد و همين مدعا را به نحو ديگرى تعبير مىكنيد ، قبول كردن آن براى ذهن آسان مىشود . مىگوييد من الآن به هر حال يك سلسله تصورات در ذهن خودم دارم كه پيش خودم اينها را تصوراتى از عالم خارج مىدانم . الان من پيش خودم از حركت تصورى دارم و از سكون تصورى ، از جسم و ماده تصورى دارم و از كميت تصورى و از كيفيت تصورى ديگر . حالا كه به هر حال و به هر دليل اين تصورات در عالم ذهن من وجود دارند آيا آنچه من در عالم ذهن خودم تصور مىكنم همانها واقعا در خارج وجود دارند يا اصلا در عالم خارج ممكن است يك اشيائى وجود داشته باشند همه ضد آنچه كه من فكر مىكنم ؟ مثلا من تصور مىكنم حركت وجود دارد ولى آنچه كه در واقع وجود دارد سكون است نه حركت ؟ مىگوييد من الآن تصورى از ماده دارم ، آيا همينى كه من تصور مىكنم همان وجود دارد ؛ يا نه ، ممكن است يك چيز ديگرى باشد كه اصلا ماده نباشد بلكه مجرد باشد ، يا اصلا چيزى باشد كه نه ماده باشد و نه مجرد كه اصلا به ذهن من نيامده است ؟ اگر به اين تعبير بگوييد پذيرفتن مدعاى فلاسفه در باب وجود ذهنى آسان مىشود . پس ما در اينجا در ميان دو طرز تفكر قرار گرفته‌ايم : يا بگوييم مطابقت ميان ذهن و خارج برقرار است ، يعنى آنچه كه من به نام علم و آگاهى از خارج دارم واقعا علم و آگاهى است ، يعنى اگر تصورى از ماده ، از قوه ، از حركت ، از سكون ، از حرارت درم اينها در خارج هست ؛ و يا بگوييم مطابقتى ميان ذهن و خارج نيست و اين تصوراتى كه من دارم اصلا در خارج نيست ، حالا يا هيچ چيزى نيست و يا اگر هم هست يك چيزهايى است كه صد در صد ضد اينهاست و لو اينكه من مرتبا تجربه مىكنم ، مرتبا احساس مىكنم ، مرتبا مىگويم در وجود فلان شىء كه شكى نيست . « در وجود فلان شىء شكى نيست » معنايش چيست ؟ معنايش اين است كه همان كه من تصور مىكنم همان در خارج وجود دارد والّا اگر بنا بشود مسألهء وجود ذهنى نباشد در وجود همه چيز شك است ، در هيچ جا نمىشود گفت كه در وجود فلان چيز كه شكى نيست ؛ يعنى تصورات ما فقط يك حالت نفسانى مىشود - مثل درد و رنج - كه فقط