مرتضى مطهرى

267

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

چگونه مىتوانيم اين تضاد را حل كنيم . آقاى طباطبائى مىگويند آيا آن وقتى كه ما در ضمير خودمان همين جهان ملوّن را درك مىكنيم مثل آن وقتى است كه يك واقعيتى را كه فقط به ضمير ما مربوط است - مثل درد ، عاطفه ، دوستى ، دشمنى - درك مىكنيم ؟ آيا ما اشياء ملون را اينجور درك مىكنيم ؟ الآن كه ما رنگ درك مىكنيم مثل اين است كه يك واقعيتى در خودمان را درك مىكنيم و يا صورت واقعيتى بيرون از خودمان را درك مىكنيم ؟

--> مىبينيم . در شب يعنى در وقتى كه اساسا نور نيست مثل اين است كه چشم ما بسته باشد ؛ اصلا تصويرى در ذهن ما نيست . آيا اگر ما چشممان را بستيم آن وقت همهء اشياء سياه است ؟ نه ، وقتى چشممان را بستيم تصويرى از اشياء در ذهن ما وجود ندارد . اينكه اين شىء سياه باشد يا سفيد ، فرع بر اين است كه تصويرى در ذهن بيايد ، آن وقت آن تصوير يا سفيد است يا سياه يا به يك رنگ ديگر . بنابراين اصلا اينكه بگوييم اشياء در شب سياه هستند درست نيست . - اگر اشياء در شب سياه هستند خود سياهيهايى كه در روز هستند چه هستند ؟ - آن حالتى كه براى شما ايجاد مىشود فرقى نمىكند . استاد : خير ، شب انسان نمىبيند ؛ مگر اينكه شما بگوييد اصلا در روز هم انسان سياهها را نمىبيند . مثلا فرض كنيد الآن كه ما داريم به شما نگاه مىكنيم ديوار را مىبينيم ، پيراهن شما را هم مىبينيم ، صورت شما ، چشم شما ، همه را مىبينيم ، يك قسمت از شما را كه نمىبينيم اسمش را گذاشته‌ايم « سياهى » ؛ يعنى اگر عكسبردارى كنند آن تصويرى كه از شما در شبكيهء چشم ما هست يك جايش خالى است ، در آنجا هيچ تصويرى نيفتاده است و چون تصويرى نيفتاده است اسمش را گذاشته‌ايم « سياهى » . - از نظر حالتى كه در ما ايجاد مىشود چه تفاوت مىكند ميان ادراك يك رنگ سياه در روز و آن حالتى كه در اثر بستن چشم - كه شما مىگوييد - پيدا مىشود ؟ استاد : خيلى شبيه است اين ديدن با آن نديدن ! ! عرض كنم كه راجع به اينكه ذهن چگونه اين شباهتها را درك مىكند من يك قضيهء عجيبى تجربه كرده‌ام : فرزند من حدود دو سالش بود ، تازه به زبان آمده بود . بچه‌ها وقتى با هم مىنشينند يكى از صحبتهايشان دربارهء دزد است . آنها قهرا تصورشان از دزد يك تصويرى است كه ما نمىتوانيم تصور كنيم كه آن چگونه تصورى است . ما سوار ماشين بوديم و به مشهد مىرفتيم ، اين بچه تا آن وقت از تونل عبور نكرده بود ، يك دفعه كه به تونل رسيديم و تاريك شد گفت : دزد ! دزد ! - به خيالش كه دزد هميشه شب مىآيد . استاد : نه ، معلوم مىشود كه او اصلا از دزد يك شىء سياه و اين جور چيزها در ذهنش بوده است كه حالا كه يك مرتبه ديد هوا تاريك شد گفت دزد ! دزد ! اين شباهتها به اين نحو پيدا مىشود .