مرتضى مطهرى

261

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

--> شده و كوچك شده است . به هر حال نظر آنها اين است كه آنچه در عقل است همان چيزى است كه مستقيما از حس رسيده است . ولى امثال كانت مىگويند خير ، بعضى چيزها مستقيما از حس رسيده است كه آنها ماده‌هاى ادراك و شناخت است و بعضى چيزهاى ديگر اصلا به حس ارتباط ندارد ، اينها چيزهايى است كه هميشه همراه ذهن است يعنى ساختمان خود عقل همين است ، از وقتى كه انسان آفريده شده است با عقل انسان همراه بوده است . حسيون مىگويند همه چيز مستقيما از حس آمده است ولى كانت مىگويد بعضى چيزها مستقيما از حس آمده است و بعضى چيزهاى ديگر مربوط به خود ساختمان ذهن است . اما حرف حكماى اسلامى اين است كه آنچه در عقل است قبلا در حس بوده است و از آنجا وارد عقل مىشود يا به طور مستقيم يا به طور غير مستقيم ( و حال آنكه حرف لاك و امثال او اين است كه آنچه در عقل است همان صورتهاست كه در حس بوده و به طور مستقيم به آنجا رفته است ) . آنهايى كه به طور مستقيم رفته است همانهايى است كه « معقولات اوليه » نام دارد و آنهايى كه به طور غير مستقيم رفته است عبارت است از « معقولات ثانيه » يا « انتزاعيات » . پس مىگويند عقل ، هم قدرت ساختن مفهوم دارد و هم ندارد . قدرت ساختن مفهوم به طور ابتدا به ساكن ندارد ؛ قدرت ساختن مفهوم به معناى اينكه عين صورت اولى را تعميم بدهد ( كه امثال لاك هم به آن قائل هستند ) دارد ؛ قدرت ساختن مفهوم به معناى اينكه يك مفهوم را پايه قرار بدهد و از آن ، مفهوم ديگرى را بسازد ، دارد ؛ يعنى اول يك مفهوم را كلى مىكند ، بعد كه كلى كرد از آن يك مفهوم ديگر انتزاع مىكند . - يعنى نوعيت و جنسيت . استاد : البته نوعيت و جنسيت كه معقول ثانى منطقى است . بحث ما فعلا در نوع ديگرى از معقولات ثانيه است كه آنها را معقولات ثانيهء فلسفى مىنامند . البته اين مطلب را در بحث معقولات ثانيه هم طرح مىكنيم . بنابراين ذهن قدرت ندارد يك مفهومى را بسازد كه مصداقش را نه مستقيما به وسيلهء حواس ظاهرى يا باطنى گرفته است و نه به كمك آنچه كه مستقيما به وسيلهء حواس ظاهرى يا باطنى گرفته شده است . - و اگر [ حكماى اسلامى ] براى عقل يك طور ديگرى غير از حس قائلند به علت اينهمه قدرتى است كه در ساختن مفاهيم غير مستقيم دارد . استاد : بله ، و اساسا آنچه كه از نظر اينها ذهن را فوق العاده غنى مىكند تنها مسألهء تعميم و كليت نيست كه همان فراورده‌هاى حس را تعميم بدهد و كليت بدهد . اصول و پايه‌هاى فكر ، آن دستهء دومند كه معقولات ثانيه هستند . آنها هستند كه اصول اوليهء فكر انسانند . مثلا « انسان » يك مفهوم كلى است كه حس ، جزئى آن را درك كرده و عقل آن را كلى كرده است . اين از نظر اصول فكرى ارزش چندان زيادى ندارد ؛ يعنى اگر انسان مفهوم « انسان » در ذهنش نبود باز مىتوانست فكر كند . مفهوم « سنگ » هم اگر در ذهن ما نبود باز مىتوانستيم فكر كنيم . فيروزه ، طلا ، دريا ، آب ، زمين ، آسمان ، همه همين‌طورند . اما اگر ما از هستى و نيستى تصورى نمىداشتيم نمىتوانستيم فكر كنيم . اگر از ضرورت و