مرتضى مطهرى

257

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

را من مىگويم ) اگر ما تا حالا نرفته بوديم به اروپا و براى اولين بار مىرويم به اروپا بر مىگرديم در خودمان احساس يك تغيير حالت مىكنيم ، مىبينيم كه چيزهايى را مىدانيم كه قبلا نمىدانستيم . اصل تغيير وضع خودمان بدون شك از وجدانيات است كه ما احساس مىكنيم . او مىگويد اين تغيير به يكى از اين دو صورت است : يا از ما چيزى كم شده است و يا بر ما چيزى افزوده شده است . مىگويد اين جاى بحث نيست كه چيزى از ما كم نشده است . ما وقتى كه رفتيم آنجا و چيزهايى را ديديم الآن يك چيزهايى را داريم كه قبلا نداشتيم . البته بعضىها بيشتر احساس مىكنند كه اگر كسى بخواهد لجاجت كند حتى اين مطلب را اثبات كنند ، ولى احتياج به اثبات ندارد . اين مطلب بديهى است كه بر ما چيزهايى افزوده شده است . پس چيزهايى بر ما افزوده شده است و حالتى در ما پديد آمده است كه نام آن را گذاشته‌ايم « علم » و « ادراك » ؛ مىگوييم مثلا انگلستان را ديديم ، انگلستان را ادراك كرديم . بعد مىگويد چه رابطه‌اى هست ميان آنچه كه ما ادراك مىكنيم با آنچه كه در واقع وجود دارد ؟ يا اساسا واقعيتى وجود ندارد و ذهن ما خلق مىكند و يا واقعيتى وجود دارد ولى آن به گونه‌اى وجود دارد و ما به گونه‌اى ديگر درك مىكنيم ؛ [ هيچيك از اينها علم نيست ] . شيخ اشراق در اينجا به همين يك نكته قناعت كرده و مىگويد اگر واقعيتى نباشد پس علم مساوى است با جهل ؛ يعنى تمام علمهاى ما جهل مركب است ؛ يعنى علم هيچ است ، كه اين همان حرف سوفسطائيهاست . تقريبا مىخواهند بگويند به اينجا كه برسيم ما جز به بداهت مطلب به چيز ديگرى نمىتوانيم تكيه داشته باشيم . و همچنين اگر بگوييم آنچه كه در خارج وجود دارد به گونه‌اى است غير از آنچه كه ما ادراك مىكنيم ، يعنى ذهن ما اشياء را به شكلى درك مىكند ولى خارج ممكن است به شكل ديگر باشد « 1 » ؛ باز مىگويد معناى اين حرف بطلان معرفت است ، بطلان علم است ؛ يعنى انسان علمش با جهلش مساوى است ، يعنى ديگر علم در عالم وجود ندارد . ما يا بايد قائل به علم و معرفت و شناخت بشويم يا بايد از اصل ، معرفت و شناخت را منكر بشويم ؛ حد وسط در كار

--> ( 1 ) . - اين همان حرف كانت است . استاد : بله ، و حرف خيلىهاى ديگر هم همين است .