مرتضى مطهرى

136

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

گونه ابهام از او گرفته شده است . حال اگر مقصودمان كلى و جزئى به معنى اول باشد كه در منطق مىگويند ، فرق نمىكند ، ماهيت چه كلى باشد و چه جزئى ، امرى است اعتبارى ؛ يعنى همانطور كه مفهوم انسان امرى است اعتبارى مفهوم زيد هم امرى است اعتبارى . اما اگر مقصودمان از جزئى آن چيزى باشد كه تشخص و تعين دارد و بلكه عين تعين و تشخص است آن ، « وجود » است ؛ يعنى تعين و تشخص جز با وجود به دست نمىآيد . اينجاست كه فارابى با اينكه مسألهء اصالت وجود آنقدرها برايش مطرح نبوده يك حرف خوبى زده است و آن اين است كه هر مفهوم جزئى ما كلى است ؛ يعنى من الآن فكر مىكنم تصورى كه مثلا از آقاى زيد دارم از باب اينكه در خارج كسى كه با اين صورت منطبق مىشود عملا يكى هست ، يك تصور جزئى است ؛ فكر مىكنم اين صورتى كه از او در ذهن من است جز بر يك فرد قابل انطباق نيست و حال اينكه اينجور نيست ؛ اين مفهوم ابا ندارد از اينكه بر عدهء كثير منطبق باشد . اگر بتواند در خارج صد تا آقاى زيد وجود داشته باشد اين مفهوم ابا ندارد از انطباق بر آنها . اگر ما فرض كنيم به فرض محال كه اين آقاى زيد تبديل بشود به صد تا آقاى زيد ، آن مفهوم ذهنى بر همهء اينها قابل انطباق است يعنى تعين و تشخص هيچ وقت از مفهوم بر نمىخيزد ، تعين و تشخص فقط مال همان چيزى است كه موجوديت عين ذات اوست ؛ يعنى تشخص به وجود است . اين حرفى است كه براى اولين بار فارابى عنوان كرد كه گفت تشخص به وجود است . و حتى بوعلى سينا و امثال او اين حرف را در اينجا نگفته‌اند و شايد حرفش را هم قبول نداشتند . فارابى بدون اينكه مسألهء اصالت وجود را طرح كرده باشد ، در باب تشخص قائل شد به اينكه تشخص به وجود است ، كه اين با حرف اصالت وجودىها جور در مىآيد . از اينجا معلوم مىشود كه آن كسانى كه مىخواهند با ضميمه كردن ماهيات به يكديگر تشخص را توجيه كنند - كه در فلسفهء هگل همين جور است - به خطا مىروند . خيال مىكنند با ضميمه كردن ماهيات به يكديگر تشخص حاصل مىشود در صورتى كه اگر ما وجود را در كار نياوريم و هى ماهيت روى ماهيت و قيد روى قيد بزنيم ، اگر يك ميليون قيد هم بياوريم باز « كلى » متشخص نمىشود ؛ متشخص