مرتضى مطهرى

989

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

د . حقيقت وجود بما هو هو قطع نظر از هر حيث و جهتى كه به آن ضميمه گردد مساوى است با كمال و اطلاق و غنا و شدت و فعليت و عظمت و جلال و لا حدّى و نوريّت . اما نقص ، تقيد ، فقر ، ضعف ، امكان ، كوچكى ، محدوديت و تعين ، همه اعدام و نيستيها مىباشند و يك موجود از آن جهت متصف به اين صفات مىگردد كه وجودى محدود و توأم با نيستى است . پس اينها همه از عدم ناشى مىشود . حقيقت وجود نقطهء مقابل عدم است و آنچه از شؤون عدم است از حقيقت وجود بيرون است يعنى از حقيقت وجود منتفى است و از آن سلب مىشود . ه . راه يافتن عدم و شؤون آن از نقص و ضعف و محدوديت و غيره ، همه ناشى از معلوليت است ، يعنى اگر وجودى معلول شد و در مرتبهء متأخر از علت خويش قرار گرفت طبعا داراى مرتبه‌اى از نقص و ضعف و محدوديت است ، زيرا معلول عين ربط و تعلق و اضافه به علت است و نمىتواند در مرتبهء علت باشد ، معلوليت و مفاض بودن عين تأخر از علت و عين نقص و ضعف و محدوديت است . اكنون مىگوييم حقيقت هستى موجود است به معنى اينكه عين موجوديت است و عدم بر آن محال است . و از طرفى حقيقت هستى در ذات خود يعنى در موجوديت و در واقعيت داشتن خود مشروط به هيچ شرطى و مقيد به هيچ قيدى نيست ، هستى چونكه هستى است موجود است نه به ملاك ديگر و مناط ديگر و هم نه به فرض وجود شئ ديگر ، يعنى هستى در ذات خود مشروط به شرطى نيست . و از طرف ديگر كمال و عظمت و شدت و استغنا و جلال و بزرگى و فعليت و لا حدّى كه نقطهء مقابل نقص و كوچكى و امكان و محدوديت و نياز مىباشند از وجود و هستى بر مىخيزند يعنى جز وجود ، حقيقتى ندارند . پس هستى در ذات خود مساوى است با نامشروط بودن به چيز ديگر يعنى با وجوب ذاتى ازلى و هم مساوى است با كمال و عظمت و شدت و فعليت . نتيجه مىگيريم كه حقيقت هستى در ذات خود ، قطع نظر از هر تعيّنى كه از خارج به آن ملحق گردد ، مساوى است با ذات لايزال حق . پس اصالت وجود ، عقل ما را مستقيماً به ذات حق رهبرى مىكند نه چيز ديگر . غير حق را كه البته جز افعال و آثار و ظهورات و تجلّيات او نخواهد بود با دليل ديگر بايد پيدا كنيم . از طرف ديگر با ديدهء حسى و علمى به جهان مىنگريم ، جهان را گذران و پذيرندهء عدم مىبينيم ، يعنى واقعيتها را محدود و مشروط مىبينيم ؛ با وجوداتى برخورد مىكنيم كه يك جا هستند و جاى ديگر نيستند و يا گاهى هستند و گاهى نيستند ، با نقص و