مرتضى مطهرى
897
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
حدود محسوسات طبيعت فراتر نگذاريم و از وجود و عدم خدا فعلًا صحبت نكنيم . در جواب آقايان بايد گفت اولًا هيچ پيغمبرى ( و بنا بر اين خود خدا ) نخواسته ما خدا را كما هو بشناسيم و وصف كنيم ، سهل است كه منع هم كردهاند و آنچه را ما بتوانيم وصف يا درك كنيم ناچار از نوع خودمان است پس خدا نيست . بنابراين توقع چنين معرفتى را فعلًا نبايد از خود داشته باشيم . ثانياً وقتى عقب و جلو رفتن مجهول تفاوت نمىكند چرا بر خلاف عادت و معمولى كه در همه چيز و همه جا داشته براى هر فعلى فاعلى و براى هر نظمى ناظمى را سراغ مىدهيم در مورد فاعل كل و ناظم اصلى اينقدر لجاج به خرج دهيم و تكبر و تجاهل نماييم ؟ ! وقتى به قانون احترام مىگزاريم چرا به قانونگذار بىاعتنا باشيم ؟ ! » عجبا ! آيا معنى شناختن خدا كه اينهمه بدان تأكيد شده اين است كه چنين تصورى مبهم و نارسا دربارهء خدا داشته باشيم ؟ ! آيا معنى اينكه ما خدا را نمىتوانيم كماهو بشناسيم و به كنه ذات و صفات او احاطه پيدا كنيم اين است كه در قدم اول لنگ بمانيم تا آنجا كه از پاسخ به سادهترين و اولين پرسشها دربارهء خدا ناتوان بمانيم و آنگاه عذر ناتوانى خود را به گردن اسلام بگذاريم و بگوييم : اسلام اساساً تفكر و انديشه دربارهء اينگونه مسائل را تحريم كرده است ؟ ! هر گاه كسى دربارهء خدا بينديشد و يا به كسى اين انديشه را القا كند كه خدا آن موجودى است كه جهان را آفريده است ، اولين و سادهترين پرسشى كه به ذهن مىآيد اين است كه خدا را كى آفريده است ؟ اگر بنا شود در همين جا لنگ بمانيم خداشناسى مفهومى نخواهد داشت . بعلاوه در اين صورت چه تفاوتى است ميان توحيد اسلامى و تثليث مسيحى از جنبهء ناتوانى عقل به پاسخگويى به سادهترين سؤالات ؟ بنا بر بيان فوق هر گاه گروه ماديين ايراد و اشكالى را در مورد خدا طرح كنند و از ما بپرسند ، ما بايد بر روش قدماى اهل حديث شانهها را بالا بيندازيم و ابروها را درهم كشيم و بگوييم : « السّؤال بدعة » ! ! روى حنابله سفيد . وانگهى بنا بر منطق گذشته كه هر راه ديگر غير راه علوم حسى و تجربى باطل است و علوم هم تنها كارى كه مىكند اين است كه نظام بىنهايت علت و معلول جهان را به ما مىشناساند ، ديگر « فاعل كل » و « ناظم اصلى » معنى ندارد . بنابراين منطق هر چه هست فعلها و فاعلهاست كه در بستر زمان و مكان پشت سر هم و در كنار هم قرار