مرتضى مطهرى

108

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

و با خود بيگانه شد و كاستى گرفت . تنها با بريدن اين قيد و اين تعلّق است كه انسان بار ديگر به يگانگى اخلاقى و سلامت روانى و هم به يگانگى اجتماعى و سلامت اجتماعى بازمىگردد . حركت جبرى تاريخ به سوى اين يگانگيهاست . مالكيّتها كه وحدت انسانى را تبديل به كثرت و جمع او را تبديل به تفرقه كرده است ، مانند همان كنگره‌هايى است كه مولوى در مثل زيباى خويش آورده كه نور واحد و منبسط آفتاب را تقسيم و قسمت قسمت مىكند و منشأ پيدايش سايه‌ها مىگردد . البتّه سخن مولوى ناظر است به يك حقيقت عرفانى ، يعنى ظهور كثرت از وحدت و بازگشت كثرت به وحدت ، ولى با يك تحريف و تأويل ، تمثيلى براى اين نظريّهء ماركسيسم شمرده مىشود . منبسط بوديم و يك گوهر همه * بىسر و بىپا بديم آن سر همه يك گهر بوديم همچون آفتاب * بىگره بوديم و صافى همچو آب چون به صورت آمد آن نور سره * شد عدد چون سايه‌هاى كنگره كنگره ويران كنيد از منجنيق * تا رود فرق از ميان اين فريق ب . نظريّهء ايده‌آليستى اين نظريّه تنها به روان و درون انسان و رابطهء انسان با نفس خودش مىانديشد و آن را اصل و اساس مىشمارد . اين نظريّه مىگويد درست است كه تعلّق و اضافه مانع وحدت و موجب كثرت است ، عامل تفرقه و متلاشى شدن جمع است ، فرد را به تفرقهء روانى و جامعه را به تجزيهء گروهى مىكشاند ، امّا همواره « مضاف اليه » سبب تفرقه و تجزيهء « مضاف » است نه « مضاف » سبب تفرقه و تجزيهء « مضاف اليه » . « مضاف » به دست « مضاف اليه » قطعه‌قطعه مىشود نه « مضاف اليه » به دست « مضاف » . اضافه و تعلّق اشياء - مال ، زن ، پست و مقام و غيره - به انسان سبب قطعه‌قطعه شدن روان و تجزيهء جامعهء انسان نيست ، بلكه اضافه و تعلّق درونى و قلبى انسان به اشياء سبب تفرقه‌ها و تجزيه‌ها و بيگانگيهاى انسان است . « مالكيّت » انسان او را از خودش و جامعه‌اش جدا نكرده ، بلكه « مملوكيّت » انسان او را از خودش و جامعه‌اش جدا