هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

69

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

مسلم بن عقيل با آنها به قصر آمد و به حضور ابن زياد رسيد و به او سلام نگفت گفتگوى درازى ميان آنها رد و بدل شد كه طى آن مسلم بن عقيل بىباكانه و بيان قوى پاسخش مىداد و به ستوهش آورد ابن زياد به خشم آمد و چهره‌اش برافروخت و به ناسزا - گويى به على ، حسن و حسين پرداخت و سپس دستور داد او را به بالاترين نقطه قصر برند و بكشند و از همان بالا جسدش را به ميان مردم اندازند و در خيابانهاى كوفه ، بكشند و بالاخره در كنار هانى بن عروة ، به صلابه‌اش كشند و در همان حال اهل كوفه ناجوانمردانه تنها تماشاگر اين صحنه‌ها بودند و مثل اينكه هيچ اتفاقى نيفتاده است « فرزدق » شاعر ، اين صحنه را در ابيات زير چنين ترسيم كرده است : - اگر تا پيش از اين با مرگ آشنا نبودى اينك بنگر ؛ كه هانى و مسلم بن عقيل در بازارند . - به قهرمانى بنگر كه مرگ چهره‌اش را تغيير رنگ داده ؛ و ديگرى از ديدن كشتهء باد كرده بجان آمده است . - و حال كه شما به انتقام گرفتن از خون برادرتان نپرداخته‌ايد ؛ پس همچون زنان جامهء زنانگى بپوشيد . مسلم بن عقيل از محمد بن اشعث خواسته بود تا جريان كار او در كوفه را براى امام حسين بنويسد و سفارشش كند كه به كوفه نيايد محمد بن اشعث در اين مورد به او قول داد ولى به قولش عمل نكرد .