هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
54
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
به او گفت : آيا ديدهاى كه امام حسين ( ع ) براى ما چه نوشته است ؟ گفت : چه نوشته است و او نيز نامه را برايش خواند به او گفت : چرا پاسخى دندانشكن به او نمىدهى و تحقيرش نمىكنى . معاويه به او گفت : يزيد هم همين را به من گفت ولى شما هر دو اشتباه مىكنيد . من به فرض هم كه بخواهم اين كار را بكنم دربارهء على چه مىتوانم بگويم على كسى نيست كه او را انگ باطلى بزنيم و عيبى بر او نهيم وقتى من كسى را كه مردم عيبى در او نمىبينند عيب كنم به دروغم پى مىبرند من نمىتوانم از حسين عيبى بگيرم او را با اين مقوله كارى نيست به نظرم رسيد كه طى نامهاى به او ، ضمن وعده و وعيد ، تهديدش كنم ولى از اين كار نيز منصرف شدم . راويان بر آنند كه ميان امام حسين ( ع ) و معاويه چندين بار از اين گونه گفتگوها و نامهنگاريها جريان يافت و معاويه آنچنان كه مىتوان فهميد سعى مىكرد طى آنها نظر امام حسين را نسبت به بيعت با يزيد و نسبت به خودش ، بداند و در عين حال اميدوار بود بتواند تا آنجا كه ميسر است از شدت و حدت مخالفت و نظر منفىاش ، بكاهد زيرا بنا به موقعيت والايى كه او در جامعهء اسلامى داشت از وى بيش از هر كس ديگر مىهراسيد و از طرف ديگر امام حسين نيز از شگردها و نيرنگهاى معاويه و شيوههاى فريبكارانه او خوب آگاه بود و تحت تأثير نرمى سخن و زيبايى كلامش و روشهاى خدعه - آميزش قرار نمىگرفت لذا در يكى از اين گفتگوها و رد و بدل نامهها برايش نوشت : يزيد خودش مقام و موقعيت و منزلت خود را نشان داده است ، از او همان قدر كه به بجان هم انداختن سگهاى هار و پراندن كبوترهايى كه به دنبال جفت خود مىپرند علاقه دارد و در پى زنان آواز خوان و نوازندگان است بهره گير ، او مرد كار ديگرى نيست در مورد او سعى ديگرى به عمل نياور ( و مخواه كه او را ولايت عهد خود گردانى ) . ديگر بيش از آنچه اكنون هست در پيشگاه خداوند بر بار گناهانت نسبت به مردم ، ميافزا . كه به خدا سوگند تو آنچنان در ظلم و جور و تعدى پيش رفتهاى كه همه جا اثر ستمگريهايت بجاى مانده است ، ميان زندگى و مرگت تنها يك چشم بر هم زدن فاصله است و بيا كارى كن كه در آن دنيا و روز رستاخيز و آنگاه كه راه گريزى نيست ، بكارت آيد . ابن جرير طبرى در حوادث سال شصت تاريخ خود مىنويسد : معاويه در بستر آخرين بيمارى خود كه بر اثر آن وفات يافت فرزندش يزيد را فرا خواند و گفت : فرزندم من ديگر رفتنى هستم . همه چيز را براى تو مهيا كردهام دشمنان را به زانو درآوردهام و