هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
565
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
و آن وقت كه امام حسن در مدائن بود معاويه ، مغيرة بن شعبه و عبد اللّه بن عامر بن كريز و عبد الرحمن بن ام الحكم را نزد وى فرستاد و آنها با وى گفتگو كردند و وقتى از پيش وى برخاستند با صدايى كه مردم بشنوند مىگفتند : خداوند به وسيلهء فرزند رسول خدا ( ص ) جلوى ريختن خونها را گرفت و هم از طريق او فتنه را خواباند او به صلح پاسخ گفت . لشكريان به تكاپو افتادند هيچ كس در سخن آنها ترديد نمىكرد لذا بر امام حسن يورش بردند و چادرش را و آنچه در آن بود ، به غارت بردند امام حسن سوار بر اسب خود شد و از آنجا دور شد « الجراح بن سنان الاسدى » در كمينش نشسته بود و با تيشهاى او را مجروح ساخت امام حسن ريش « جراح » را گرفت و آنچنان تاباند كه گردنش را شكست . امام حسن را به مدائن بردند خونريزى زيادى داشت و دردش شدت گرفته بود و مردم از اطرافش پراكنده شده بودند . معاويه به عراق آمد و زمام كارها را بدست گرفت در حالى كه امام حسن بشدت از درد ، رنج مىكشيد و وقتى خود را در آن وضع ديد و يارانش را ديد كه از گردش ، پراكنده شده بودند با معاويه از در صلح در آمد و بر منبر رفت و پس از حمد و ستايش خداى ، چنين گفت : اى مردم ، خداوند شما را با نخستين كس از ما [ محمد ( ص ) ] هدايت كرد و به آخرينمان [ امام حسن ( ع ) ] ، از ريخته شدن خونتان ، جلوگيرى كرد من با معاويه از در سازش در آمدم اگر چه مىدانم چه بسا ، فتنهاى براى شما در بر داشته باشد . از روايت يعقوبى چنين برمىآيد كه امام حسن ( ع ) تا آخرين لحظه نسبت به جنگيدن با معاويه ، پافشارى مىكرد و فرستادگان معاويه ، به هيچ نتيجهاى در مورد صلح ، با وى دست نيافتند . معاويه آنچنان كه از گفته يعقوبى در اين مورد كه معاويه به عراق آمد و در حالى كه امام حسن از شدت درد در رنج بود بر اوضاع مسلط شد و معاويه هيچ مانعى در سر راه خود براى ورود به عراق و اشغال آن نيافت و امام حسن نيز كه چنين ديد چارهاى جز تن دادن به اين سازش نداشت ، روش فريب و گمراهسازى پيش گرفت . روايت ابن الجوزى در تذكرهاش با روايتهاى شرح نهج البلاغة و يعقوبى ، متفاوت است . در اين روايت آمده كه رهبرى گروهى كه امام حسن ( ع ) گسيل داشته بود بعهدهء قيس بن سعد بود و از « شعبى » روايت شده كه مىگويد : در حالى كه امام در چادرى كه برايش مهيا كرده بودند ، بود ، منادى به ميان اردوى امام حسن آمد و ندا در داد كه قيس كشته شده است و شما دور شويد ، آنها نيز به چادر امام حسن ( ع ) يورش آوردند و با او درگير شدند و حتى فرش زير پايش را بردند و يك نفر با نيزهء پيكاندارى او را