هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

558

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

بر اساس وعده و وعيد و تطميع بنا نهاد و همواره مىگفت : به خدا كه مطمئنا با دينار آنهايى را كه مورد اعتماد على ( ع ) هستند به خود مىكشانم و آن قدر ميانشان پول تقسيم مىكنم تا بالاخره دنياى من بر آخرت او فايق آيد . و بدين ترتيب موفق شده بود كه تعداد بزرگى از فرماندهان و لشكريان امير المؤمنين را به سوى خود كشاند و تنها فرماندهان و جنگجويان برگزيده‌اى مانده بودند كه آنها نيز با توجه به كمى تعدادشان ، نمىتوانستند كارى از پيش برند لذا امير المؤمنين على ( ع ) با وجودى كه از عواقب شوم حكميت آگاه بود و على رغم دشمنى و خصومتى كه اشعرى به او در دل مىپروراند و خواب و خيالهاى شومى كه براى خلافتش داشت به حكميت تن داد و حكمى را كه اهل عراق برگزيده بودند پذيرفت . او - همچنانكه پيش از اين نيز گفتيم - خود را در برابر كار انجام‌شده‌اى يافت و دانست كه ادامهء نبرد و نپذيرفتن حكميت ، منجر به هلاك شدن و از بين رفتن گروه برگزيدهء يارانش و چه بسا كشته شدن او و پيروزى معاويه مىانجامد و در اين صورت معاويه مىتوانست بگويد كه على بن ابى طالب تن به حكم قرآن و رجوع به قرآن نداد و عاقبتش به جايى كه مىبينيد رسيد و اين سخن را بسيارى ، مىپذيرفتند . بر اين اساس امير المؤمنين از ميان اين دو شر ، ( پذيرفتن حكميت يا ادامهء نبرد ) آن يكى را كه كمتر زيان داشت پذيرفت و تن به حكميت داد حكميت با همان نتيجه‌اى كه در پى داشت نشان داد كه واقعا از ميان آن دو ، كمتر زيان داشته است . امام حسن ( ع ) نيز طى خلافت كوتاهى كه داشت همچون پدرش ، آنگونه كه معاويه مىكرد ، ميان لشكريانش ، پول نمىريخت و طمع‌كاران و سران را با پول ، نمىخريد و در راه حق ، از باطل يارى نمىگرفت بلكه از مردم خواست تا براى پيروزى حق و به انگيزه پاداش ( اخروى ) در كنارش به نبرد بپردازند و تنها اندكى از راست‌كرداران و وفاداران و دين داران پاسخش گفتند . وقتى معاويه گروهى از لشكريانش را به مصاف عبيد اللّه گسيل داشت مردم عراق با ناكامى مواجهش ساختند در پى بىآن ، شب هنگام معاويه طى نامه‌اى به عبيد اللّه ، برايش نوشت كه : حسن ، مرا به صلح فرا خوانده است و كارها را به من واگذارده حال اگر تو به فرمانم درآيى و پيش قدم شوى بهتر از آن است كه فردا ، دنباله‌رو اين جريان گردى و اگر اكنون پاسخم گويى هزار هزار درهم به تو وامىگذارم كه نيمى از آن را اكنون و نيم ديگر را به هنگامى تسليمت مىكنم كه وارد كوفه شوم .