هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
548
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
هواى نفس خود به داورى پرداختند به آنچه بدان پايبند بود بازگشت تا اينكه بالاخره اجلش فرا رسيد و تا آخرين نفس ، از حق خود كه به آن سزاوارى ، عقب منشين ؛ و السلام . عبد اللّه بن عباس در اين نامه مسأله نبرد ميان بنى اميه و على بن ابى طالب و نيز دلايلى كه منجر به شكست امام و پيروزى معاويه در نيل به نقشههايى كه داشت را مطرح كرد و تصوير روشنى از برخورد امويها با اسلام از همان دم كه سپيده اسلام دميد تا آنگاه كه ناگزير بدان تن دادند و در حالى كه در باطن شرك و الحاد مىورزيدند ، به لباس پاكان در آمدند ، ارائه داد . آنها على رغم اينكه پوشش اسلام به تن داشتند و قرآن مىخواندند و نماز بجاى مىگزاردند و چهرهء صالحان به خود گرفتند و هر از گاهى ، رفتار و كردارى از ايشان سر مىزد كه بر شرك و الحاد و كينهشان بر اسلام ، گواهى مىداد . راويان آنچنان كه در مروج الذهب مسعودى و جلد دوم شرح نهج البلاغه آمده است چنين مواردى را از معاويه نيز كه از همه آنها منافقتر و نيرنگكارتر بود نقل كردهاند چه از مطرف بن المغيرة بن شعبه روايت شده كه او گفته است : من به اتفاق پدرم نزد معاويه رفتيم ؛ پدرم هميشه پيش او مىرفت و با وى به گفتگو مىنشست آنگاه برمىگشت و از معاويه و خرد او ياد مىكرد و از آنچه در وى ديگر بود اظهار شگفتى مىكرد ولى با وجود اين در يكى از اين شبها ، لب به شام نزد و خيلى ناراحت بود يك ساعتى صبر كردم گمانم اين بود كه چيزى از ما سر زده و او را ناراحت كرده است ، آنگاه به او گفتم : پدر چرا از اول شب تا حالا ، به نظر ناراحت مىآيى ؟ گفت : فرزندم من از نزد نابكارترين مردم مىآيم . به او گفتم : چطور ؟ گفت : با معاويه خلوت كرده بودم به او گفتم اى امير المؤمنين اينك به آرزوى خود رسيدهاى حال اگر عدالت نشان دهى و نيكويى كنى ، خود را بزرگ ساختهاى و نظرى هم به برادرانت از بنى هاشم داشته باشى و آنان را مورد تفقد قرار دهى به خدا سوگند كه ديگر چيزى كه از آن بترسيم ، در ايشان نمىبينيم . در پاسخم گفت : هرگز هرگز به برادر « تيم » هم ميدان داده شد و هر چه دلش خواست انجام داد ولى به خدا همينكه او مرد يادش نيز با وى به گور رفت و همه آن را به حساب ابو بكر مىگذاردند ؛ پس از آن به برادر « عدى » نيز ميدان داده شد و به مدت ده سال هر چه دلش خواست انجام داد ولى به خدا همينكه هلاك شد ياد او نيز از ميان رفت مگر آنكه همه آن را به حساب عمر بن الخطاب مىگذاردند و در مورد برادر خودمان عثمان بن عفان نيز با وجودى كه هيچ كس بزرگوارى او را نداشت ديديد كه چه معاملهاى با او شد و به خدا كه همينكه هلاك شد يادش و