هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
530
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
سند و متن آنها را مورد دقت قرار دهد ترديدى در اينكه از ساختههاى امويها و عثمانيهايى است كه تلاش كردهاند عثمان را از آنچه تاريخ وى را توصيف مىكند تعميد دهند و اقداماتش را جنبهء شرعى دهند و در عين حال ميان برخورد على از يك سو و فرزندش امام حسن از سوى ديگر با عثمان و نيز در سياستى كه امام امير المؤمنين ( ع ) در پيش گرفت ايجاد شك و شبهه كنند ، به خود راه نمىدهد ، هيچ منبع و مصدرى نيافتهام . رواياتى را كه صاحبان چنين ايدهاى و در رأس آنان دكتر طه حسين ، استاد ادبيات عرب بدان استناد كردهاند برخى از آنها را « البلاذرى » در الانساب و الاشراف با سندى كه به طارق بن شهاب مىرسد روايت كرده همچنانكه ابن ابى الحديد نيز از طارق بن شهاب روايت كرده و الطبرى از سيف بن عمرى نقل كرده كه در تاريخ او روايت بسيارى از وى نقل كرده است . در روايت البلاذرى و شرح نهج البلاغة آمده است كه حسن بن على ( ع ) به پدرش گفت : اى امير المؤمنين من قادر نيستم سخنت گويم و به گريه افتاد . به او فرمود : سخنت را بگو و همچون كنيزكان ، گريه و شيون نكن . گفت : هنگامى كه مردم ، خانه عثمان را محاصره كردند به تو گفتم از آنها كنارهگير و به مكه رهسپار شو تا اعراب به آرزوهاى دور و دراز خود نايل آيند ولى تو نپذيرفتى و هنگامى كه عثمان كشته شد به تو گفتم كه از مردم كنارهگير تو اگر در آن زمان در آشيانه تمساحى بودى اعراب بندهاى اشتر بر تو مىبستند تا ترا بيرون كشند ولى تو سخنم را نپذيرفتى و امروز به تو مىگويم كه به عراق مرو چه بيم آن دارم كه ، مفت كشته شوى ؛ امير المؤمنين ( ع ) در پاسخش فرمود : اما اينكه مىگويى به مكه بازگردم به خدا سوگند كه من نه آنم كه مكهنشين باشم و اينكه مىگويى مردم عثمان را محاصره كردهاند گناه من چيست كه ميانه مردم و عثمان چنين و چنان است و اما اينكه نظر دادهاى كه از مردم كناره گيرم و به عراق قدم نگذارم به خدا سوگند كه من همچون كفتار نيستم تا به انتظار خوردن سيلى بايستم ، شارح نهج البلاغة مدعى است كه اين گفتوگو ميان امام حسن و پدرش در ربذه بر سر راه خود به بصره ، انجام گرفته است . در روايت ديگرى متعلق به البلاذرى به نقل از ابى قبيصة عمرو بن طارق بن شهاب آمده است كه امام حسن ( ع ) در ربذة و در حالى كه پدرش سوار مركبى بود كه زين كهنهاى بر آن قرار داشت به او گفت : بيم آن دارم كه بيهوده كشته شوى امير المؤمنين