هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
507
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
قرآن طى آيه ذيل بدان فرامىخواند بشمار مىرفت : « ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ » ( هميشه بدى خلق را به بهترين عمل پاداش ده تا همان كس كه گويى با تو در سر دشمنى دارد دوست و خويش تو گردد ) . او همهء اذيتها و آزارها از سوى دشمنان و رشكبران را با شكيبايى و گشادگى تمام روياروى گرديد تا جايى كه كينتوزترين دشمنان و تيرهبختترين نيز بدان معترفند ؛ مورخين روايت مىكنند كه مروان بن الحكم به شتاب در تشييع جنازه آن حضرت حضور يافت و در حالى كه غم و اندوه ، از سر تا پايش نمايان بود ، در كنار تشييع كنندگان قدم مىزد ؛ امام حسين به او فرمود : تو اينك جنازهاش را بر دست دارى حال آنكه تا ديروز ، كينه و نفرت و خشمش را در خود مىپروراندى پاسخ داد : اين كار را با كسى مىكردم كه تحمل و بردباريش ، با كوهها ، قابل مقايسه بود . المدائنى و ديگران روايت كردهاند كه حسن و حسين و عبد اللّه بن جعفر براى اداى فريضه حج پاى پياده از مدينه رهسپار مكه شده بودند و براى اينكه حجاج ناگزير به پياده شدن از مركب خود نشوند از جادهء اصلى ، راه خود را در پيش نگرفتند لذا - باروبنهاى با خود نداشتند و گرسنه و تشنه گرديدند . راه چادرى در يكى از نواحى صحرا پيش گرفتند پيرزنى را در آن يافتند از او خوردنى و آشاميدنى طلبيدند گفت : چيزى جز اين گوسفند ، در اختيار ندارم آن را بكشيد ؛ يكى از ايشان آن را كشت و پير زن از گوشت آن برايشان كباب كرد وقتى مىخواستند مرخص شوند به او گفتند : اى بندهء خدا ما چند نفر از قريش هستيم كه عازم مكه شدهايم وقتى به مدينه بازگشتيم به نزد ما شو كه اگر خدا بخواهد مىتوانيم جبران كنيم و به راه خود رفتند وقتى همسرش آمد ماجرا را برايش تعريف كرد به او گفت : خدا بگويم لعنتت كند گوسفندم را براى كسانى مىكشى كه آنها را نمىشناسى و مىگويى گروهى از قريش بودهاند . مدتها گذشت با خشكسالى سختى درگير شدند زن ، به همراه همسرش به قصد لقمه نانى ، قصد مدينه كردند امام حسن او را ديد و شناخت ولى او امام را نمىشناخت به او فرمود : ما در فلان روز ميهمان تو بوديم و به او هزار گوسفند و هزار دينار داد و او را نزد برادرش امام حسين ( ع ) و عبد اللّه بن جعفر فرستاد آنها نيز هر كدام همين بخشش را به او كردند و پس از فقر و تنگدستى و تيرهبختى ، از جمله ثروتمندترين اهل آبادى خود گرديدند به آبادى بازگشتند اين داستان را الغزالى در جلد سوم از احياء العلوم خود و التسبانى در دائرة المعارف ، نقل كردهاند .