هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
430
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
ديگر نبرد او با امير المؤمنين ( ع ) ، هرگز به خاطر خويشاوندش طلحة نبود بلكه بنا به دلايل چندى - آنچنان كه گفتيم - بود و على ( ع ) نيز در برخى خطبههاى خويش ، از آنها ياد كرده است . او در سخن از ناكثين ( عهدشكنان ) مىفرمايد : و در مورد عايشه بايد گفت كه دچار ضعف زنانگى شده و كينهاى در سينه جاى داده و اگر خلافت به جز من رسيده بود چنين نمىكرد و با اين حال حرمت نخستينش را دارم و خدا به حساب او مىرسد « 1 » . مشكلاتى كه بر سر راه خلافت على ( ع ) از همان آغاز سبز شد تنها به آنچه از طلحة و زبير و عايشه و هواداران ايشان از امويها و ديگران ، بروز يافت ، بسنده نشد و مشكل ديگرى كه از همه خطرناكتر بود ، و سرنوشت خلافت را در معرض خطر قرار مىداد ، بروز كرد اين مشكل مربوط به معاويه يكى از سرسختترين چشمدوزان به خلافت بود . طمع او در واقع ادامهء طمع اسلافش بود كه تا دم مرگ براى رسيدن به قدرت ، با اسلام مبارزه كردند و از آنگاه كه پايش به شام رسيد براى اين منظور به تدارك پرداخت و در زمان عثمان آنچه كه تا پيش از آن برايش فراهم نبود فراهم گشت ؛ شام در اختيارش قرار گرفت و هر گونه كه مىخواست در آن تصرف مىكرد اموال را بر يارانش پخش مىكرد و بدين وسيله وجدانهاى بسيارى را خريد و موفق شد بدين ترتيب ارتشى از مزدوران و طمعكاران بگرد خود فراهم آورد و از اين ارتش نه به سود دولت مركزى بلكه به نفع شخصى خود ، بهرهبردارى كند و وقتى هم كه عثمان از او يارى خواست تا شورشيان را سركوب سازد با وعده و عيد آن قدر دست به دست كرد تا بالاخره همچنانكه پيش از اين گفتيم ، كار از كار گذشت . امير المؤمنين اينها همه را دربارهء معاويه مىدانست و خوب آگاه بود كه او جنگ مسلحانه عليه وى به راه خواهد انداخت و خون عثمان را براى گمراه ساختن افكار عمومى ، علم خواهد نمود و مىدانست كه معاويه حتى اگر عراق را نيز علاوه بر شام به او واگذارد تسليم نخواهد شد و اين را هم مىدانست كه اگر با نظر ابن عباس و مغيرة بن شعبه نسبت به ابقاى او و لو براى زمانى كوتاه ، موافقت كند در واقع او را توان مىبخشيد و زبانش را به استدلال باز مىگذارد و ممكن نبود كه مادام كه ارتش شام در دستانش همچون موم بود ، به نتيجهء مورد نظر دست يابد .
--> ( 1 ) در شرح نهج البلاغة به علل موضع او نسبت به على ( ع ) اشاره شده است و سخن در اين مورد را به مراد خود يوسف بن اسماعيل اللمعانى نسبت داده كه پيش از آن خلاصهاى از آن را يادآورى كرديم .