هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

388

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

داشت و يك بار پيش از آن و هنگامى كه بر جسد حمزه بن عبد المطلب آن قهرمان اسلام و شير خدا به اتفاق همسرش هند ايستاده و به زشت‌ترين وجه به دريدن او مىپرداخت و در اين كار برخورد درندگان را با شكارشان مجسم مىساخت ، از وى ديده بوديم در آن هنگام بر آن جسد پاك ايستاد و نيزه‌اش را در آن فرو برد و با تكيه بر آن مىگفت : طعم انتقام را بچش ، طعم انتقام را بچش . اينك نيز در برابر قوم خود كه آنچنان شادى سراپايشان را گرفته كه حتى متوجه مردمى كه مراقب هر عملشان بودند نشده بودند ايستاد و پرسيد : آيا بيگانه‌اى در ميان شما هست ؛ گفتند : خير . آنگاه قامتش را كه عمر درازش خم كرده بود برافراشت و با ياد آرزوهاى جوانى و اميدهاى پيشينيان و در حالى كه فراموش كرده بود در زبان ، پيامبرى محمد را پذيرفته بود و در واقع ناگزير شده بود اسلام و هر آنچه كه محمد آورده پذيرا شود گفت : اى بنى امية ! خلافت را همچون توپى بگيريد و دست بدست دهيد . سوگند به آنكه ابو سفيان سوگندش مىخورد نه بهشتى و نه جهنمى و نه حسابى و نه مجازاتى در كارست همواره آرزو مىكرده‌ام كه به شما تعلق گيرد و در فرزندانتان به ارث افتد . ابو سفيان حتى به اين نيز بسنده نكرد از مجلس خليفه جديد برخاست و در حالى كه غلامش دستش را گرفته و او را كه به اين سو و آن سو مىخراميد راه مىبرد به غلامش فرمان داد كه او را به خارج از مدينه رهنمون شود و غلام نمىدانست منظورش از اين كار چيست غلام او را به سوى كوههاى احد برد و به مقبرهء مسلمانان رسيد به غلامش گفت قبر حمزة بن عبد المطلب را به من نشان بده آنگاه پليدترين لبخندى را كه مىتوانست بر لب آورد و گفت : اى ابو عماره ( حمزه ) آنچه كه ديروز به شمشير برايش مىجنگيديم اينك به دست كودكان ما افتاده كه با آن بازى مىكنند و با پا بر قبر زد و با اين گمان كه انتقام خود و اسلافش را از بنى هاشم و فرزندانش گرفته است آنجا را ترك كرد . على ( ع ) همچنانكه پيش از اين نيز كرده بود در خود خزيد و خود به اتفاق مؤمنان به خدا و به محمد بن عبد اللّه و به هر آنچه از سوى خدا آورده بود آنانى كه زندگيشان را وقف حق و تلاش در جهت خير مردم و بىهراس از خشم ظالمان و شمشيرهايى كه برابر كسانى كه از رفتار زشتشان و بر باد دادن منابع و نعمتهاى خدادادى و اموال فقرا و مستمندان انتقاد مىكردند فرود آورده بودند ايستاد . او در ميان تودهء انبوهى كه در آن روز گرد آمده بودند ايستاد و با همان منطق سليمى كه همواره با مردم سخن مىگفت به سخن با ايشان پرداخت تا پرده از آنچه