هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

361

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

اعراب ، سن او را ملاك قرار دادند ولى اينك سن او به كمال رسيده است آنگاه ادامه داد : هيچ مىدانى اى ابن عباس كه خداوند پيامبران را تنها پس از چهل سالگى مبعوث گردانده است . و اين بار پاسخ ابن عباس خالى از رويا رويى مستقيم و اعتراض به خود خليفه نبود به او گفت : اى امير المؤمنين ، بهانه‌گيران تا كنون نيز از آن هنگام كه خداوند اسلام را سرفراز گردانده ، او را كنار گذارده‌اند حال آنكه آنها او را در حالى كه شايستگى بسيارى داشته ولى محروم مانده است كنارش گذارده‌اند . در صورتى كه پيامبر خدا ، پيش از وفات خود اسامة بن زيد را كه جوانى بيست‌ساله بود به عنوان فرمانده همهء مسلمانان از جمله بزرگان و ريش سفيدان قريش ، گمارده بود . و در موردى ديگر ، على ( ع ) در خانه‌اش نشسته بود و پسر عمويش عبد اللّه بن - عباس در كنارش بود . عمر بن الخطاب رد شد و بر آنها سلام كرد ، وقتى عازم رفتن بود حضرت على از مقصدش جويا شد . گفت : مىخواهم به بقيع بروم . فرمود آيا مىخواهى كسى همراهت باشد ، او از اين ايده استقبال كرد و امير المؤمنين اشاره به پسر عمويش كرد تا به همراه خليفه شود . ابن عباس نيز چنين كرد و آن دو در دل شب به راه افتادند و صحبتشان به خلافت و برخورد مسلمانان با على ( ع ) پس از وفات پيامبر ( ص ) ، كشانده شد ؛ عمر بن الخطاب به او گفت : به خدا سوگند كه او ( على ( ع ) ) پس از رسول خدا از همهء مردم اولاتر است ولى ما بنا به دو دليل اين موضوع را پرده‌پوشى كرديم يكى كمى سن او و ديگر عشقى كه به خاندان عبد المطلب دارد . و در روايت سوم كه ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه از ابو بكر الانبارى در « امالى » او نقل كرده آمده است كه روزى على ( ع ) در مسجد كنار عمر بن الخطاب نشست . وقتى برخاست يكى از حاضران متعرض على شده ( در حضور عمر ) او را به تكبر و خودستايى متهم ساخت . عمر بن الخطاب به او گفت : كسى چون او حق دارد كه تكبر داشته باشد به خدا سوگند كه اگر شمشير او نبود اسلام بجاى نمىماند و ديگر اينكه او از همهء امت ، قضاوت صائب‌ترى دارد افتخار آن است . آن مرد به او گفت : حال كه چنين بوده چه چيزى باعث شد كه او را ناديده بگيريد ( و كنار بگذاريد ) ؟ گفت : به خاطر كمى سن او و عشقى كه به خاندان عبد المطلب دارد . اين نتيجه‌گيرى و بيان از عمر بن الخطاب در رواياتى كه از گفتگوهاى او با ابن عباس يا با ديگر كسانى كه موضوع خلافت را پيش مىكشيدند ، سخن بميان آورده‌اند تكرار شده است .