هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

166

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

قايلند در حالى كه پس از پيگيرى در مجاميع حديث اهل سنت اگر اين شخصى كه در فضايل على ( ع ) روايت نقل مىكند فضيلتى براى صحابه‌هاى بزرگى جز او و حتى براى معاوية بن هند نقل كند با گشادگى تمام روايتهايش را مىپذيرفتند و بحثى را دربارهء وى مطرح نمىكردند . پژوهشگرى كه در تأليفات علم رجال و درايهء اهل سنت به مطالعه مىپردازد به دهها تن از رجالى از روايتگران برخورد مىكند كه به روايتهاى آنان به ديدهء شك و ترديد مىنگرند تنها به اين دليل كه على را بر معاويه ، برترى بخشيده‌اند و فضايل و مناقبى را كه جنبهء تبليغاتى دارند در مورد او ( معاويه ) نمىپذيرند در حالى كه هيچ يك از كسانى را كه براى جز اهل البيت آن همه شگفتيها و حتى محالات و خارق العاده‌ها را بر شمرده مورد اتهام دروغگويى از سوى آنها قرار نمىگيرد . و هنگامى كه صحبت از احوال رجال حديث ( راويان ) در كتب مربوطهء خود بميان مىآورند شيعيان را به چهار دستهء زير ، طبقه‌بندى مىكنند : شيعه است اگر از فضايل على و فرزندانش روايت كند و غلوكننده در تشيع است اگر على ( ع ) را از معاويه و ديگر بزرگان صحابه برتر بداند . و رافضى است اگر قائل به اين باشد كه او در خلافت پس از رسول خدا محق‌تر است و پيامبر خدا در مورد وى صريحا سخن گفته است و بالاخره رافضى و غلوكننده است اگر بزرگان صحابه را بدين متهم كند كه از حدودى كه رسول خدا معين فرموده پا فراتر گذارده‌اند . بهر حال ، على ( ع ) طى سالهايى كه پيامبر ( ص ) در مكه گذارند با سرمشق قرار - دادن او در هر كارى ، همراهيش كرد تا جايى كه اگر نويسنده‌اى منصف بخواهد از پيامبر سخن گويد ناگزير از على نيز سخن بميان مىآورد زيرا او در هر جا و هر موقعيت و پيش‌آمدى كه بر اسلام و آيين نوپا رفت همراهيش كرد و بارى از آن را بدوش داشت . او پس از خديجه ( بانوى زنان مسلمان نخستين ) در حالى كه نوجوانى بيش نبود اولين گرونده به اسلام بود و همراهش گرديد ؛ اسلام على رغم شكنجه‌ها و چشم - زهرهايى كه گروه اندك مسلمانان اوليه با آن مواجه بودند ، راه گسترش خود را يافته بود على ( ع ) شاهد آنچنان صحنه‌هايى از اين شكنجه‌ها بود كه آتش به جانش مىانداخت و همواره آرزو مىكرد تا پيامبر اجازه‌اش دهد دق دلش را از اين ستمگران خالى كند و انتقام ستمديدگان و شكنجه‌شدگان را از ايشان بگيرد . روزى گذرش به اطراف مكه افتاد و چشمش به بلال حبشى خورد كه در گرماى