هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
107
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
فاطمهء زهرا و بيمارى پدر با آغاز سال يازدهم هجرت پدرش به مدينه در روزهاى آخر از ماه صفر ، پيامبر ( ص ) كه از يك بيمارى كه به سراغش آمده بود رنج مىبرد عازم تصرف رم بود و براى ، فرماندهى ارتشش « اسامة بن زيد » جوان را برگزيده و به همهء مهاجرين و انصار فرمان داده بود تا به او بپيوندند ، بيمارى روز بروز شدت بيشترى پيدا مىكرد ولى او همچنان آنان را به اعزام فرا مىخواند بيشتر مسلمانان بر اين گمان بودند كه اين بيمارى كسالتى است كه دير يا زود بر طرف مىشود ولى فاطمهء زهرا همچنان نالههاى پدر را مىشنيد تا جايى كه چنان از ناراحتى پدر بىتاب شده بود كه گويا مرگ به سراغش آمده بويژه كه شنيده بود در برخى مناسبتها و همچنانكه مشغول موعظه اطرافيانش بود مىفرمود : دير يا زود بايد دعوت حق را لبيك گويم و در حجة الوداع بر فراز كوه عرفات كه ميان مسلمانان ايستاده بود مىگفت : چه بسا پس از اين سال ، ديگر شما را نبينم و همين سخن را در سال دهم هجرت نيز تكرار كرده بود . و چندين بار او را ديده بود كه به زيارت قبور مىرفت و مردگان را با كلماتى مورد خطاب قرار مىداد كه احساس مىشد اجل خود را نزديك مىبيند ؛ اينها همه را از پدر مىديد و مىشنيد و قلبش به لرزه مىافتاد و غم سر تا پايش را مىگرفت ولى او شكيبايى بخرج مىداد و چيزى از آنچه در دل داشت بروز نمىداد . ولى هنگامى كه شكايتش را شنيد و ديد كه يارانش را گرد آورده و سفارش اهل بيتش را به آنها مىكند و ورق و دواتى مىخواهد تا اطمينان بايد كه پس از وى گمراه نمىشوند و به كردار گذشته خويش بازنمىگردند ديگر يقين كرد كه پدرش دير يا زود رفتنى است نتوانست خوددارى كند بويژه كه او را مىديد كه از درد به خود مىپيچيد و فرياد مىزد