هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

108

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

واى از درد ! او به سويش مىشتافت و مىگفت : واى بر من از دردى كه مىكشى پدر . نگاه خداحافظگونهء كسى كه از دنياى مردم و رنجهاى آن رخت بر مىبندد بر وى انداخت و گفت : ديگر از اين پس پدرت دردى نخواهد كشيد . و در « البداية و النهاية » به نقل از صحيحين آمده كه : به هنگام بيمارى پيامبر ، همسرانش به گردش جمع شدند و هيچ يك از ايشان از او دور نمىشد ؛ فاطمه ( س ) به نزدش آمد و گام به گام به پيامبر نزديك شد ، پيامبر لبخندى به او زده و خوشامدش گفت و او را سمت راستش نشاند او را بىتاب ديد كه لحظه‌اى از دعا و نيايش لب فرو نمىبندد ، دلش بر او سوخت نزديكتر آمد و آهسته بطورى كه كسى نشنود چيزى در گوشش زمزمه كرد به گريه افتاد و رنگش تغيير يافت آنگاه دوباره به او نزديك شد و بار ديگر سخنش گفت و او به حالت اول بازگشت و لبخندى به لب آورد تو گويى اصلا چيزى نبوده است . و در روايت عايشه آمده كه به او گفت : پيامبر رازى را با تو در ميان نهاد كه از ما پنهان كرد اول گريه كردى و بعد لبخند زدى به ما بگو كه موضوع از چه قرار بود . فاطمه زهرا به او گفت : من هرگز راز پيامبر را افشا نكرده‌ام و در ادامه مىگويد : وقتى پيامبر بدرود حيات گفت به او گفتم : ترا به حقى كه بر تو دارم سوگند مىدهم كه ما را از آن راز آگاه كنى به او گفت : در آغاز از نزديكى اجلش خبرم داد و سفارشم كرد كه شكيبايى و پرهيزكارى پيشه كنم من گريه كردم و بار بعد كه بىتابى و ناراحتى مرا ديد به من گفت : آيا راضى مىشوى كه بانوى زنان جهانيان باشى و اولين كسى از خانواده‌ام باشى كه به من مىپيوندد در اينجا بود كه مژدهء لقاى خدا و پيوستن به پدرم را در جايى كه خداوند برايش در نظر گرفته بود دريافت كردم و لبخند به لب آوردم . درد و ناراحتى پيامبر لحظه به لحظه بيشتر مىشد و هر دم مرگش را نزديكتر مىديد ولى با اين حال با چنين وضعى كه داشت به مسلمانان تأكيد مىكرد كه به فرماندهى « اسامة » ، بيرون شوند و از « اسامة » نيز مىخواست كه عجله كند آنگاه از هوش مىرفت و وقتى به هوش مىآمد فرياد واى واى او بلند مىشد و فاطمه در كنار پدر بىتابى مىكرد و مىگفت پدر ، درد پدر به جانم و در اين حال صدايش را مىشنيد كه مىگفت : رفيق اعلى را انتخاب مىكنم و ديگر همه دانستند كه او ميان زندگى و لقاى پروردگار ، اين يك را برگزيده است . على ( ع ) نيز وقتى او را درگير مرگ ديد به آغوشش كشيد و بنا به روايت ابن سعد در طبقاتش ، جان شريفش همچنانكه بر سينهء على قرار داشت ، از تن بدر شد .