سيد جعفر شهيدى

72

زندگانى على بن الحسين ( ع ) ( فارسي )

ابن اثير نويسد : فاطمه دختر حسين كه از سكينه بزرگتر بود گفت : - يزيد دختران پيغمبر و اسيرى ؟ يزيد گفت : - نه برادرزاده من اين كار را خوش نداشتم . - حلقهء گوشواره‌اى هم براى ما نگذاشتند . - بيشتر از آنچه از شما گرفته‌اند بشما خواهم داد « 1 » زبيرى نويسد : مردى شامى برخاست و گفت اين زنان بر ما حلالند . على بن الحسين گفت : - دروغ گفتى تو چنين حقى ندارى مگر اينكه از ملت ما بيرون به روى . يزيد لختى سر در پيش انداخت ، سپس على بن الحسين را گفت اگر دوست دارى ميتوانى نزد ما بمانى و اگر نه ترا به مدينه مىفرستم . « 2 » اما نوشتهء ابن اثير نزديك‌تر به حقيقت ميماند كه گويد : پس از سخنان فاطمه مردى شامى برخاست و به يزيد گفت : - اين دختر را به من بخش ! فاطمه به جامهء زينب آويخت و زينب گفت : - دروغ گفتى و خوارمايه سخنى بر زبان آوردى ! نه تو چنين حقى دارى نه يزيد . يزيد در خشم شد و گفت : - دروغ ميگوئى به خدا اين حق را دارم و اگر بخواهم ميكنم . - هرگز خدا چنين حقى به تو نداده است ، مگر آنكه از ملّت ما بيرون به روى و دين ديگرى بگيرى ! - با من چنين سخن ميگوئى ؟ پدر و برادرت از دين بيرون رفتند ! - تو پدر و جدت به دين خدا و دين پدر و جد من هدايت شديد ! - دشمن خدا دروغ ميگويى ! - تو اميرى و به ستم دشنام ميدهى و بقدرت پادشاهى مينازى ! و سرانجام يزيد شرم كرد و خاموش شد « 3 »

--> ( 1 ) . ابن اثير ج 4 ص 86 ( 2 ) . نسب قريش ص 58 ( 3 ) . ابن اثير ج 4 ص 86