سيد جعفر شهيدى
52
زندگانى على بن الحسين ( ع ) ( فارسي )
پاى او را بر شكم شتر بستند . « 1 » در بيتهاى زير از دعبل خزاعى شاعر مشهور نيز از بسته بودن امام در غل و نيز بيمار بودن او سخن رفته است : يا جدّ ذا نجل الحسين معلّل * و مغلّل فى قيده و مصفّد « 2 » يرنوا لوالده و يرنوا حاله * و بنو اميّة فى العمى لم يهتدوا « 3 » خوارزمى نيز نوشته است : على بن الحسين را كه بيمارى تن او را لاغر كرده بود دست و گردن به آهن بسته بكوفه در آوردند . چون مردم كوفه را ديد كه گريه مىكنند ، گفت : - اينان بخاطر ما مىگريند ؟ پس چه كسى ما را كشته است « 4 » اما بلاذرى در يكى از روايتهاى خود چنين نويسد : پسر زياد براى آوردن على بن الحسين جايزهاى معين كرده بود . چون او را يافتند و نزد وى بردند از او پرسيد : - نامت چيست ؟ - على بن الحسين ؟ - مگر خدا على بن الحسين را نكشت ؟ - برادرى داشتم او را على مىگفتند . مردم او را كشتند ! - نه . خدا او را كشت ! اين را بكشيد ! در اين هنگام زينب بانگ برآورد كه آنچه از خون ما ريختى براى تو بس است و اگر مىخواهى او را بكشى مرا هم با او بكش ! . پسر زياد دست از او بازداشت « 5 » . خوارزمى مىنويسد : پسر زياد به على بن الحسين نگريست و گفت :
--> ( 1 ) . ناسخ ج 3 ص 30 ( 2 ) . اى جد . ( از گفتهء زينب ( ع ) خطاب به رسول خدا ( ص ) اين فرزند حسين است ، بيمار و در غل و زنجير دست بر گردن بسته ( 3 ) . بگوشه چشم به پدر و به حال خود مينگرد ، حالى كه فرزندان اميه در كورى گمراهى هستند . ( ديوان دعبل تصحيح دكتر اشتر ص 329 ) . ( 4 ) . مقتل خوارزمى ص ( 5 ) . انساب الاشراف ج 3 ص 207