سيد جعفر شهيدى

51

زندگانى على بن الحسين ( ع ) ( فارسي )

لشكريان به سر وقت على بن الحسين رفتند . او بيمار افتاده بود . شمر خواست وى را بكشد ، به دو گفتم سبحان اللّه . شما كودكان را هم مىكشيد ؟ . در اين هنگام عمر بن سعد رسيد و گفت كسى به چادر زنها نرود ، و اين كودك بيمار را آسيب نرساند . . . هر كه چيزى از مال اينان ربوده برگرداند « 1 » و پيداست كه كسى به قسمت اخير گفتهء او ترتيب اثر نداده است . نيز حميد بن مسلم گويد : على ابن الحسين به من گفت : خير ببينى . به خدا سوگند كه خدا با گفتهء تو شرى را از سر من باز كرد « 2 » طبرى نويسد عمر سعد على بن الحسين را كه بيمار بود همراه اسيران به كوفه روانه كرد « 3 » تاريخ‌نويسان و نويسندگان سيره و فراهم‌آورندگان اسناد دست اول ، از گفتگوها و آنچه روز دهم محرم رفته ، جز فقره‌هاى كوتاه ثبت نكرده‌اند ، اما در نوشته‌هاى محدثان و تذكره‌نويسان شيعى گزارشهاى بيشترى ديده مىشود . قسمتى از اين گزارش‌ها را در كتاب زندگانى سيد الشهدا عليه السلام خواهيد خواند . آنچه با اين كتاب مناسبت دارد اين ستكه ابن قولويه در كامل الزياره از امام على بن الحسين آورده است : چون مصيبت‌هاى روز عاشورا را - از كشته شدن پدر و خويشاوندان ، تا اسيرى خود و كسان خود - ديدم سينه‌ام تنگ شد . عمه‌ام زينب پرسيد : - برادر زاده تو را چه مىشود ؟ - چرا نالان نباشم كشته‌هاى ما اين چنين در بيابان افتاده است . عمه‌ام زينب از امّ أيمن حديثى روايت كرد كه به زودى مردمى مىآيند كه از حكومت‌هاى خود نمىترسند . آنان بر مزار پدرت علامتى برپا خواهند كرد كه با گذشت روزگار از ميان نمىرود « 4 » بارى اسيران را بكوفه روان كردند . نوشته‌اند هنگام بردن اسيران از كربلا بكوفه بر گردن على بن الحسين ( ع ) غل و جامعه « 5 » نهادند « 6 » و چون بيمار بود ، و نميتوانست خود را بر پشت شتر نگاهدارد هر دو

--> ( 1 ) . كامل ج 4 ص 79 ( 2 ) . تاريخ طبرى ج 7 ص 367 ( 3 ) . طبرى ج 7 ص 369 ( 4 ) . منتهى الآمال ص 292 ج 1 ( 5 ) . جامعه طوق مانندى است كه دست‌ها و گردن را با آن بهم مىبندند . ( 6 ) . امالى شيخ طوسى ج 1 ص 90 مقتل خوارزمى ج 2 ص 40