الفتال النيسابوري ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
685
روضة الواعظين و بصيرة المتعظين ( فارسي )
فرو ريخت و دندانهايش آشكار شد . اين خبر به مادرش رسيد ، خود را پيش او رساند ، زكريا هم آمد و راهبان و دانشمندان يهود هم جمع شدند و به زكريا گفتند : گوشتهاى گونههاى يحيى فرو ريخته است . يحيى فرمود : من خود اين موضوع را نفهميدهام . ( 1 ) زكريا گفت : پسرم ! چه چيزى تو را به اين همه گريستن واداشته است . همانا از پروردگار خود خواسته بودم تو را به من عنايت كند تا چشم من به تو روشن گردد . يحيى گفت : پدر جان ! تو خود به من چنين دستور دادى . فرمود : پسركم ! چه هنگام چنين دستورى دادم ؟ گفت : مگر شما نگفتى كه ميان بهشت و دوزخ گردنهيى است كه از آن جز گريهكنندگان از بيم خدا عبور نمىكنند . گفت : آرى ، چنين گفتم ، اكنون بيشتر كوشش كن كه كار تو غير از كار من است . يحيى ( ع ) برخاست و خرقهء خويش را تكان داد . مادرش گفت : پسر جان ! آيا اجازه مىدهى دو قطعه نمد فراهم آورم كه بر گونههايت بگذارى تا دندانهايت پوشيده شود و اشك تو را هم خشك كند و به خود بگيرد ؟ گفت : هر چه مىخواهى انجام بده . مادر دو قطعه نمد فراهم ساخت كه دندانهاى يحيى ( ع ) را پوشيده بدارد و اشكهايش را به خود جذب كند و هر گاه كه آن دو پاره نمد بسيار خيس مىشد ، آنها را بر مىداشت و مىفشرد و از ميان انگشتانش ، اشكى كه در آن جمع شده بود فرو مىچكيد . زكريا ( ع ) هر گاه به پسر و اشكهاى ريزان او مىنگريست ، سر بر آسمان مىكرد و عرضه مىداشت : پروردگارا ! اين پسر من و اشكهاى چشم اوست و تو مهربانترين مهربانانى ! و هر گاه زكريا ( ع ) مىخواست بنى اسرائيل را موعظه كند و بيم دهد ، نخست به چپ و راست مجلس مىنگريست و اگر يحيى ( ع ) را مىديد ، سخن از بهشت و دوزخ نمىگفت . روزى براى موعظه نشست و يحيى ( ع ) در حالى كه عبا بر سر پيچيده بود آمد و گوشهيى نشست . زكريا ( ع ) نخست به چپ و راست نگريست و چون يحيى را نديد ، چنين گفت : حبيب من جبريل ( ع ) از قول خداوند تبارك و تعالى چنين نقل كرد كه در جهنم كوهى بنام سكران است . در بيخ اين كوه ، درهيى بنام غضبان است كه به سبب خشم خداوند متعال به خشم مىآيد . در اين دره چاهى است كه ژرفاى آن صد سال راه است و در آن تابوتهايى آتشين و در آن تابوتها ، صندوقهاى آتشين و جامههايى آتشين است و سلسلههايى از آتش در آن قرار دارد و غلهاى آتشين . يحيى ( ع ) سر برآورد و فرمود : اى واى از غفلتى كه از سكران باشد و سرگشته روى به بيابان نهاد . زكريا ( ع ) از مجلس برخاست و پيش مادر يحيى رفت و فرمود : برخيز و در جستجوى يحيى باش كه بيم آن دارم او را زنده نيابى . مادر