الفتال النيسابوري ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
451
روضة الواعظين و بصيرة المتعظين ( فارسي )
دوشهاى ايشان بود و چند تار مو بر آن رسته بود . من خود را روى پاهاى پيامبر انداختم و شروع به بوسيدن كردم . ( 1 ) پيامبر فرمودند : پيش اين زن برو و به او بگو محمد بن عبد اللَّه مىگويد : اين بردهء خود را به ما به فروش . من رفتم و گفتم : اى بانوى من ! محمد بن عبد اللَّه مىگويد مرا به او بفروشى . گفت : به او بگو كه ترا نمىفروشم ، مگر در قبال چهار صد درخت خرما كه دويست عدد آن خرماى زرد و دويست عدد ديگر خرماى سرخ داشته باشد . من به حضور پيامبر برگشتم و گفتم . فرمودند : چه تقاضاى آسانى است . سپس خطاب به على ( ع ) فرمودند كه برخيز و تمام اين دانهها را جمع كن و خود آنها را گرفتند و كاشتند . آنگاه به على ( ع ) گفت اينها را آب بده و على چنان فرمود . همين كه آخرين دانهء خرما را آب داد همگى رسته شد و به يك ديگر پيوسته گرديد . پيامبر به من فرمودند : پيش اين زن برو و به او بگو محمد بن عبد اللَّه ( ص ) مىگويد سهم خودت را بگير ، چيزى هم به ما بده . من پيش او رفتم و اين پيام را گزاردم . بيرون آمد و چون درختان خرما را ديد گفت : به خدا سوگند من تو را نمىفروشم ، مگر به چهار صد درخت خرما كه همه خرماى زرد باشد . جبريل ( ع ) فرود آمد و بال خود را بر درختان كشيد و همه از نوع خرماى زرد شد . پيامبر ( ص ) دوباره به من فرمودند : به او بگو چيزى هم به ما بده . من گفتم . آن زن گفت : به خدا سوگند كه يك اصلهء خرما از اين نخلستان در نظر من بهتر و دوست داشتنىتر از محمد ( ص ) و تو است . من هم گفتم : به خدا سوگند يك روز همراه محمد ( ص ) بودن براى من بهتر و دوست داشتنىتر از آن است كه با تو باشم و از تمام چيزهايى كه در اختيار تو است . رسول خدا مرا آزاد فرمودند و نام سلمان را بر من نهادند . ( 2 ) شيخ صدوق كه خدايش رحمت كناد مىگويد : نام اصلى سلمان ، روزبه پسر خشنودان است و او وصى وصى عيسى ( ع ) بوده است كه آنچه را بر عهدهء اوست به معصومان بسپارد و او همان ابىّ ( ع ) است . برخى هم نقل كردهاند كه « ابى » همان ابو طالب است و حال آنكه در اين باره اشتباه شده است . زيرا از امير المؤمنين على ( ع ) در بارهء آخرين وصى عيسى ( ع ) پرسيدند و آن حضرت فرموده است : ابى است . مردم آن را تصحيف كرده و به صورت ( ابى : يعنى پدرم ) تلفظ كردهاند . به سلمان ، برده هم گفته مىشده است ، و حمد و نعمت از آن خداوند است . « 1 »
--> ( 1 ) . اين روايت با همين الفاظ و با ذكر سلسلهء سند در كمال الدين و تمام النعمهء صدوق و به نقل آن به ضميمه روايات مفصل ديگرى از قصص الأنبياء و احتجاج و كتابهاى ديگر در صفحات 355 تا 392 جلد 22 بحار الانوار ، چاپ جديد ، آمده است و براى اطلاع از نمونههاى آن در منابع اهل سنت مراجعه شود به ترجمهء دلايل النبوهء بيهقى ، ج 1 ، چاپ مركز انتشارات علمى و فرهنگى ، تهران ، 1361 شمسى . م .