الفتال النيسابوري ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

366

روضة الواعظين و بصيرة المتعظين ( فارسي )

درختى كه آنجا بود نشست . من هم نشستم و شخص سومى همراه ما نبود . من گفتم : قربانت گردم ، عيد فرا رسيد ( لا بد يعنى عيد قربان يا فطر ) و به خدا سوگند كه من يك درهم و كمتر از آن ندارم . امام رضا ( ع ) با تازيانهء خود به سختى زمين را خراش داد و دست فرا برد و يك شمش طلا بيرون آورد و فرمود : از اين بهره‌مند شو و آنچه ديدى پوشيده دار . « 1 » ( 1 ) از احمد بن عبد الله از غفارى روايت شده است كه مردى از خاندان ابو رافع ، وابسته و آزاد كردهء پيامبر ( ص ) ، كه نامش فلان بود از من طلبى داشت كه با اصرار مطالبه مىكرد و ( مردم هم او را يارى مىدادند ) . وقتى ديدم چنين شده است پس از آنكه نماز صبح را در مسجد پيامبر ( ص ) خواندم آهنگ رفتن خدمت امام رضا كردم . در آن هنگام در عريض بود . « 2 » همين كه نزديك خانهء ايشان رسيدم ، آن حضرت در حالى كه پيراهن و ردايى پوشيده بود بيرون آمد و چون چشم من به ايشان افتاد آزرم كردم و ايستادم . چون به من رسيدند ، ايستادند و به من نگريستند . من سلام دادم و گفتم : فدايت گردم فلان دوست شما از من طلبى دارد و به خدا سوگند در اين باره مرا رسوا ساخته است . با خود مىپنداشتم كه امام رضا به آن شخص دستور مىفرمايد فعلا دست نگهدارد و به خدا سوگند كه به ايشان نگفتم وام من چه مقدار است و سخنى از آن به ميان نياوردم . فرمود : همين جا بنشين تا برگردم . ماه رمضان بود . همان جا نشستم و تا غروب منتظر ماندم . نماز مغرب را گزاردم و چون تنگ حوصله شده بودم خواستم برگردم كه ايشان در حالى كه مردم اطرافش بودند آمد . مستمندان سر راهش نشسته بودند و ايشان به آنان صدقه مىداد و آمد و از كنار من گذشت و به خانه رفت . اندكى بعد بيرون آمد و مرا فرا خواند . برخاستم و با ايشان داخل خانه شدم و نشستيم و شروع به سخن گفتن در بارهء ابن مسيب فرماندار مدينه كردم و من بسيار در بارهء كارهاى او گفتگو مىكردم . پس از اينكه از آن فارغ شدم ، فرمود : خيال نمىكنم هنوز افطار كرده باشى ؟ گفتم نه . براى من غذايى خواست . آوردند و پيش من نهادند . به غلام خويش هم فرمود با من غذا بخورد . من و غلام

--> ( 1 ) . اين روايت ذيل شمارهء 1295 در اصول كافى ، ص 406 ، ج 2 ، همراه با ترجمهء آقاى دكتر جواد مصطفوى و هم در بصائر الدرجات صفار و اختصاص شيخ مفيد ، ص 270 و صفحهء 203 كتاب الخرائج و الجرائح قطب راوندى آمده است . م . ( 2 ) . عريض ، نام صحرايى نزديك مدينه است . م .