الفتال النيسابوري ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

359

روضة الواعظين و بصيرة المتعظين ( فارسي )

مىخواهى به روى ؟ گفت : آرى چاره‌يى ندارم . فرمود : اى برادر زاده ! درست بنگر و از خدا بترس و فرزندان مرا يتيم مگردان . موسى بن جعفر ( ع ) دستور داد سيصد دينار و چهار هزار درهم به او بپردازند . همين كه على برخاست و رفت امام كاظم ( ع ) به حاضران فرمود : به خدا سوگند به ريختن خون من يارى خواهد كرد و فرزندانم را يتيم مىكند . به ايشان گفتند : فدايتان گرديم ، با آنكه مىدانيد چنين خواهد كرد به او مىبخشيد و نيكى مىكنيد ؟ فرمود : آرى ، پدرم از پدرش از نياكانش از رسول خدا براى من حديث كرد كه فرموده‌اند : چون رحم قطع شود و پيوسته گردد و دوباره قطع شود ، خداى آن را قطع مىكند . من خواستم پس از اينكه او خويشاوندى را گسيخت من پيوند زنم تا اگر او دوباره بگسلد خداوند از او بگسلد . گويند : على بن اسماعيل از مدينه بيرون آمد و خود را به يحيى بن خالد رساند و يحيى اخبار مربوط به حضرت موسى بن جعفر را از او دريافت كرد و با افزونيهايى به هارون گزارش داد ، و او را پيش هارون برد و چون هارون از او در بارهء عمويش پرسيد ، على بن اسماعيل سخن چينى كرد و گفت : از خاور و باختر براى موسى بن جعفر مال مىفرستند و مزرعه‌يى خريده است به سى هزار دينار و نام آن را يسيره نهاده است . فروشندهء مزرعه وقتى ثمن و بهاى بوستان و مزرعه را برايش بردند گفت : من فقط دينارهاى ضرب فلان جا را مىخواهم . موسى بن جعفر دستور داد آن پول را برگرداندند و از همان نوع دينارهايى كه خواسته بود به او دادند . هارون اين سخنان او را گوش داد و دستور داد دويست هزار درهم به او از خراج هر جا كه مىخواهد بپردازند . او يكى از نواحى مشرق را انتخاب كرد و فرستادگانى براى اينكه آن مال را بياورند فرستاد . در همان روزها على بن اسماعيل گرفتار اسهال شديدى شد كه روده‌هايش از مخرج او بيرون زد و آنچه كردند نتوانستند آن را به جاى خود برگردانند و همچنان بود و هنگامى كه مال براى او رسيد او جان مىكند و گفت : من كه در حال مرگم با اين اموال چه كنم ! ؟ ( 1 ) هارون در همان سال براى حج بيرون رفت و نخست به مدينه آمد و امام موسى بن جعفر ( ع ) را گرفت . گفته شده است چون هارون به مدينه آمد ، موسى بن جعفر ( ع ) هم همراه ديگر نامداران از او استقبال كردند و چون برگشتند موسى بن جعفر ( ع ) مانند هميشه به مسجد پيامبر رفت . رشيد هم تا شب درنگ كرد و شب كنار مرقد مطهر پيامبر آمد و گفت : اى رسول خدا ! من از تو پوزش مىخواهم از اين كار