الفتال النيسابوري ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
291
روضة الواعظين و بصيرة المتعظين ( فارسي )
گفت : كسى كه چيزى را مىطلبد كه تو مىطلبيدى ، چون بر او چنين گرفتارى پيش آيد نمىگريد . مسلم فرمود : به خدا سوگند من بر جان خود گريه نمىكنم و از كشتن خودم بيم ندارم و سوگوار نيستم ، هر چند دوست نمىدارم كه به اندازهء يك چشم بر هم زدن عمرم تلف شود ، ولى براى خويشاوندانم مىگريم كه به اين سرزمين روى آوردهاند . بر حسين و خاندانش كه درود خدا بر ايشان باد مىگريم . آنگاه مسلم بن عقيل را بر در كاخ آوردند . ( 1 ) محمد بن اشعث اجازه خواست و به او اجازه داده شد . او پيش عبيد الله رفت و موضوع دستگيرى مسلم و امانى را كه به او داده بود گزارش داد . ابن زياد به او گفت : ترا با امان دادن چه كار ؟ گويى ترا فرستاده بوديم كه به او امان دهى ! ما ترا فرستاده بوديم كه او را پيش ما بياورى . محمد بن اشعث سكوت كرد . مسلم كه بر در كاخ بود سخت تشنه شده بود . به ديوار تكيه داد و گفت : اندكى آبم دهيد . عمرو بن حريث يكى از غلامان خود را فرستاد كوزهء آبى كه بر آن دستار انداخته بودند همراه ظرفى آورد . عمرو در كاسه آب ريخت و به دست مسلم داد و گفت بنوش . چون كاسه را گرفت و خواست بنوشد ، آكنده از خون دهانش شد و نتوانست آن را بياشامد . اين كار دو يا سه بار تكرار شد و بار سوم دندانهايش در كاسه فرو ريخت . مسلم فرمود : سپاس خداوند را ، اگر اين آب قسمت من مىبود آن را آشاميده بودم . در اين هنگام كسى از سوى ابن زياد آمد و گفت : مسلم را درآورند و چون مسلم وارد شد ، به ابن زياد بر امارت سلام نداد . نگهبان گفت : چرا بر امير به امارت سلام ندادى ؟ گفت : اگر بخواهد مرا بكشد سلام دادن من بر او چه معنى دارد و اگر نخواهد مرا بكشد پس از اين سلام دادن من بر او بسيار خواهد بود . ابن زياد گفت : به جان خودم سوگند كه كشته خواهى شد . مسلم گفت : اين چنين است ؟ گفت : آرى . مسلم گفت : بگذار به يكى از قوم خويش وصيت كنم . گفت انجام بده . مسلم به همنشينان ابن زياد نگريست و عمر بن سعد بن ابى وقاص را ميان ايشان ديد و به او گفت : اى عمر ! ميان من و تو خويشاوندى و اكنون مرا بر تو نيازى است و بر تو واجب است نياز مرا كه راز و پوشيده است برآورى . عمر سعد از گوش دادن به سخن مسلم خوددارى كرد . ابن زياد به او گفت : براى تو مانعى ندارد كه خواستهء پسر عمويت را بشنوى و برآرى ، و عمر سعد جايى نشست كه ابن زياد او را ببيند . مسلم به او فرمود : مرا وامى است كه چون به كوفه آمدهام وام گرفتهام و هفتصد درهم است . آن را از سوى من بپردازد و چون كشته شدم جسدم را از ابن -