صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

88

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

و بزرگترين آرزويم از بين رفته ، ] خلاص يابم . به اين منظور بيرون رفتم ، در وسط كوه ، از آسمان صدايى به گوشم رسيد كه : اى محمد ! تو پيامبر خدايى و من جبرئيل هستم . به سوى آسمان مىنگريستم ؛ ديدم كه جبرئيل به صورت مردى دوستداشتنى ، خود را نشان داد ؛ و گفت : اى محمد ! تو پيامبرى و من پيام آورم . ايستادم و به سويش نظر دوختم و مرا از آن تصميم بازداشت . اما هرگاه روى خود را از او مىگردانيدم ، در هر جاى آسمان صورت زيبايش ناپديد نمىشد و ياراى رفتن را از من گرفته بود . [ مدتى در اين حال بماندم . ] خديجه جمعى را دنبالم فرستاده بود ؛ و چون مرا در غار نيافتند به مكه بازگشتند . من در جاى خود ايستاده بودم . سپس آن فرشتهء وحى ناپديد شد و من هم به خانه بازآمدم . « 1 » ( 1 ) و نزد خديجه رفتم و در كنارش نشستم . گفت : اى ابو القاسم ، كجا بودى ؟ به جستجويت فرستادم . پيامبر ، آن چه را ديده و شنيده بود ، بازگفت . گفت : اى پسر عمو ! « 2 » به تو بشارت باد ، و ثابت قدم باش . سوگند به خدايى كه اختيار من در دست اوست ، اميدوارم كه تو پيامبر اين امت باشى . « 3 » خديجه برخاست و نزد ورقه رفت و به او خبر داد . ورقه خدا را به پاكى ياد كرد و گفت : سوگند به كسى كه نفس من در دست اوست ! آن ناموس اكبر ( جبرئيل ) كه نزد موسى - عليه السّلام - مىرفت ، به ديدار او آمده و به يقين پيامبر اين امّت است . از طرف من به او بگو : بايد ثابت قدم باشد . خديجه سخن ورقه را به پيامبر بازآورد . پس از آن كه پيامبر ، خلوت و اعتكاف حرا را به پايان برد به مكه بازآمد و [ هنگام طواف كعبه ] ورقه را ملاقات نمود و ماجرا را به او خبر داد . ورقه در جواب گفت : به خدايى كه اختيارم در دست اوست ؛ تو پيامبر اين امتى و جبرئيل امين ، همان گونه نزد موسى مىرفت ، نزد تو نيز آمده است . « 4 » ( 2 ) گسستن وحى ابن سعد از ابن عباس نقل مىكند كه مدت گسستن وحى چند روزى بيشتر نبوده و اين نظرى برتر است و پس از دقّت لازم ، [ اين مطلب ] معين و روشن مىگردد . اما انقطاع وحى به

--> ( 1 ) - طبرى / 2 / 207 . ( 2 ) - عرفا ، خطاب افراد طايفه به همديگر . ( 3 ) - ابن هشام / 1 / 238 - 237 . ( 4 ) - ابن هشام / 238