صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

83

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

بىارزش دنيا مانع مىشد . و او را بازمىداشت . ابن اثير از پيامبر نقل مىكند كه : [ اگر ] براى هر چيزى كه رسم مردم جاهلى بود تصميم مىگرفتم ، خداوند ميان من و آن چيز مانع ايجاد مىنمود . سرانجام فكر و انديشهء خود را از آن رسوم و عادات جاهلى پاك شستم تا خداوند افتخار رسالت را نصيبم كرد . شبى به چوپان [ همكارم ] - كه گوسفندان را به دور از مكه مىچرانيديم - گفتم : كاش از گوسفندانم مواظبت مىكردى تا به مكه مىرفتم و - هم چون جوانان - در شب‌نشينى شركت مىكردم ! گفت : برو . رفتم تا به اوّلين خانه رسيدم ، آوازى شنيدم . پرسيدم ، اين آواز چيست ؟ گفتند : عروسى فلان و فلان است . نشستم كه گوش بدهم . اما خداوند مانع استماع آواز شد و چيزى نشنيدم و به خواب رفتم تا گرماى آفتاب مرا بيدار كرد . نزد رفيقم بازگشتم [ ماجراى شب را ] پرسيد . آن چه گذشته بود ، برايش تعريف كردم . شبى ديگر به مكه رفتم و قضيه‌اى عين شب پيشين ، اتفاق افتاد . از آن پس از رسوم سوء مردم جاهلى - به كلى - روى برتافتم « 1 » ( 1 ) بخارى از جابر پسر عبد اللّه روايت مىكند كه : هنگام ساختن كعبه پيامبر و عباس سنگ مىآوردند . عباس به پيامبر گفت : لنگت را روى دوش قرار بده تا زخمى نشوى . پيامبر [ هنگام كار كردن ] به زمين خورد و چشمانش را به سوى آسمان دوخت و از هوش رفت . وقتى سر حال آمد گفت : لنگم ، لنگم ، لنگش را محكم به دور كمر خود بست . پيامبر در ميان قومش ، در بيان سخن نيكو ، رفتار شيرين و اخلاق كريمانه ممتاز بود او جوانمردترين ، خوش‌منش‌ترين ، متعهدترين ، بردبارترين ، راستگوترين ، نرم‌خوترين ، پاك روح‌ترين ، نيك‌كردارترين ، باوفاترين ، و درستكارترين مردم قريش بود و او را « امين » مىگفتند چون انواع صفات شايسته و خصال پسنديده در وجود مباركش جمع بسته بود . ام المؤمنين خديجه - رضى اللّه عنها - مىگفت : پيامبر ، رنج و زحمت را تحمل مىكرد ، دل مستمندان را به دست مىآورد ، از مهمان پذيرايى مىنمود و در وقت گرفتارى يار و مدد كار درماندگان بود . « 2 »

--> ( 1 ) - در صحت اين حديث اختلاف است . حاكم و ذهبى آن را صحيح و ابن كثير در هدايه و نهايه آن را ضعيف مىپندارند . 2 / 287 . ( 2 ) - صحيح بخارى .