صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
547
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
بود و ماه بدر مىدرخشيد . خالد [ تا او را ديد ] مجالش نداد و با سوارانش بر او يورش بردند و دستگيرش كردند و به خدمت پيامبر آوردند . حضرت از خونش در گذشت و با او بر سر دو هزار شتر ، هشتصد رأس اسب ، چهار صد زره جنگى و چهار صد نيزه مصالحه كرد . اكيدر ماليات را نيز پذيرفت و پيامبر هم چون يوحنا در رابطه با دومة الجندل ، تبوك ، ايله و تيماء با وى مدارا نمود . اين قبايل كه در جهت منافع روم كار مىكردند ؛ مطمئن شدند كه دوران روميان به سر رفته و اميد بستن به آنها بيهوده است ؛ از اين رو ، به سوى مسلمانان بازگشتند و سرزمين اسلام گسترش يافت و با روم هم مرز شدند و مزدوران و دستنشاندگان آنان ، اندكى مزهء كيفر را چشيدند . ( 1 ) بازگشت مسلمانان به مدينه ارتش اسلام بىهيچ گونه جنگ و درگيرى با پيروزى و ظفر از تبوك بازگشت و خداوند [ در آن سفر ] آنان را از جنگ با روميان مخيّر فرمود . در وقت بازگشت در گردنهاى دوازده نفر از منافقان ، خواستند پيامبر را به قتل برسانند . اين توطئه هنگامى بود كه پيامبر از گردنه عبور مىكرد و عمّار زمام شترش را در دست داشت و حذيفه پسر يمان آن را مىراند و مردم در درون دره در حركت بودند . آن منافقان كوردل وقت را غنيمت دانستند . در آن لحظه كه پيامبر و دو يارش راه مىرفتند ؛ از پشت سر صداى پاى جمعى را شنيدند كه با چهرههاى پوشيده به پيامبر حملهور شدند . پيامبر به حذيفه دستور داد با عصايى كه در دست داشت به صورت مركبهايشان بزند . خداوند ، وحشت و هراس در دلهايشان افكند و با شتاب گريختند و خود را در ميان جمع گم كردند . پيامبر نام آنان را به حذيفه گفت و هدفشان را افشا نمود . به اين سبب حذيفه به « صاحب سر رسول اللّه » : رازدار پيامبر مشهور گشت . خداوند مىفرمايد : « . . . وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا . . . » « 1 » : [ . . . در صدد كارى بر آمدند و هرگز موفق نشدند . . . ]
--> ( 1 ) - توبه / 74 .