صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
536
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
( 1 ) وقتى به مدينه رسيدند ؛ خواهر عدى طايى از پيامبر درخواست نمود كه با او نيكى و مهربانى كند و گفت : اى پيامبر ! سرپرست من در دست نيست و پدرم وفات كرده است و من هم پيرزنى بزرگسالم و خدمتى از من ساخته نيست . بر من منت بگذار ، خداوند پاداشت دهد . پيامبر گفت : سرپرست تو كيست ؟ گفت : عدى پسر حاتم است . گفت : همان كس كه از خدا و پيامبر فرار كرده است ؟ سپس پيامبر او را به جا گذاشت . روز بعد همان درخواست پيشين را بازگفت ؛ و پيامبر نيز پاسخ روز پيشين را به او داد . روز سوم ، همان درخواست و استمداد را تكرار نمود . پيامبر - صلّى اللّه عليه و سلّم - بر او منت نهاد و آزادش كرد . مردى در كنارش بود - شايد على بوده باشد - به آن زن گفت : شتر « حملان » را نيز از پيامبر تقاضا كن . تقاضا كرد و پيامبر آن شتر را به او عطا فرمود . ( 2 ) آن پير زن نزد برادرش ، عدى در شام بازگشت . وقتى به ديدار هم رسيدند ؛ در فضيلت پيامبر به برادرش چنين گفت : پيامبر كارى كرده است كه پدرت نمىكرد . بيا با ميل و علاقه و يا با بيم و هراس نزد او بشتاب . عدى بدون هيچ گونه مقدمات امان خواهى يا نوشتهاى به خدمت پيامبر رفت و در محضرش نشست . پيامبر ، خدا را ستايش كرد و ستود و گفت : چه چيزى تو را فرارى داد ؟ گفتن لا إله الّا اللّه تو را فرارى داد ؟ آيا خدايى جز خداى راستين را مىشناسى ؟ عدى گفت : خير ! پيامبر ساعتى با او حرف زد و سپس گفت : بىگمان از گفتن اللّه اكبر ، مىگريختى . مگر بزرگتر از خداى بىمانند را مىشناسى ؟ گفت : خير ! پيامبر فرمود : [ بدان كه : ] يهوديان از چشم انداخته شدگانن و نصارى سرگشتهشدگان . عدى گفت : من حنيف و مسلمانم . شادى در صورت مبارك پيامبر برق زد و دستور داد تا عدى پيش يكى از انصار باشد و بامدادان و شامگاهان نزد پيامبر بيايد . « 1 » ( 3 ) در روايت ابن اسحاق به نقل از عدى ، هنگامى كه پيامبر عدى را در مقابل خود نشاند به او گفت : اى عدى ! بس است . مگر تو ركوسى « 2 » نبودى ؟ گفتم : چرا ! پيامبر گفت : مگر تو با اطرافيانت به هر سو تاختوتاز نمىكردى و يك چهارم اموال به دست آمده را [ به عنوان
--> ( 1 ) - زاد المعاد . ( 2 ) - ركوسى ، ركوسيه : گروهى بودند كه آيينى ميان آيين مسيحيت و صابئت داشتهاند . ( ابن هشام ، ج 2 ص 490 )