صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
537
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
سرور و بزرگ آنان كه مىپنداشتى بر سر دينى هستى ] ؛ براى خويش بر نمىداشتى ؟ گفتم : چرا ! پيامبر گفت : ولى اين كار بنابر دين خودت نيز ، برايت جايز نبود . گفتم : آرى به خدا ! عدى گويد : با اين سؤال و جواب دريافتم كه محمد ، پيامبر مرسل خداست . و آن كه ديگران نمىدانند ، او مىداند . « 1 » ( 1 ) در روايت احمد چنين است : پيامبر گفت : اى عدى ! اسلام بياور تا در امان باشى . عدى گفت : من خود ، داراى دينى هستم . پيامبر گفت : من از خودت به دين تو آشناترم . عدى گفت : بيشتر از من ، به دينم آشناترى ؟ ! گفت : بله ! مگر تو از ركوسيان نيستى ؟ و يك چهارم سهم از عشيرهات نمىگيرى ؟ گفتم : چنين است . گفت : اين كار در آيين تو روا نيست . عدى مىگويد : تا چنين گفت ؛ همهء گفتارش را پذيرفتم و تسليم شدم . « 2 » ( 2 ) بخارى از عدى نقل مىكند كه : در آن هنگام كه خدمت پيامبر بودم ؛ مردى شكايت فقر و تنگدستى خويش را پيش حضرت آورد . يكى ديگر از دست راهزنان شكايت داشت . پيامبر فرمود : اى عدى ! حيره را ديدهاى ؟ اگر حياتت كفايت كند ، پيرزن تنهايى خواهى ديد كه از حيره براى طواف خانهء خدا در مكه ، رخت بربسته است و - جز از خدا - از كسى نهراسد . اگر حياتت كفايت كند ، شاهد گشودن گنجينهها و دفينههاى شاهان ساسانى خواهى بود [ كه از آن مسلمانان خواهد شد ] . و باز اگر حياتت كفايت كند ، خواهى ديد كه شخصى [ خدا جو ] با دستان پر از طلا و نقره به هر طرف مىدود تا كسى را بيابد و آن اموال را به او بدهد ؛ اما كسى نمىيابد كه آن نقدينه را از دست او بگيرد . عدى مىگويد : « من آن تنها زن را با چشم خويش ديدم كه از حيره عازم طواف كعبه بود و - جز از خدا - از كسى باك نداشت . و نيز هنگامى كه مسلمانان گنجينهها و اندوختههاى خسرو پسر هرمز را گشودند ؛ من در جمع آنان بودم . و اگر حيات شما يار باشد ؛ مورد سوم را كه پيامبر خدا ، فرمود ؛ خواهيد ديد كه : كسى با دست پر از نقدينه به هر طرف مىدود ، تا كسى را بيابد و آن اموال را از دستش بستاند . » « 3 »
--> ( 1 ) - همان . ( 2 ) - مسند امام احمد . ( 3 ) - صحيح بخارى / مشكات المصابيح .