صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
507
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
گفتند : خوب ؛ برادر بزرگوار و برادرزادهء بزرگ ما هستى . پيامبر نيز جواب داد ، من هم به شما آن مىگويم كه يوسف به برادرانش گفت : امروز نكوهش [ و نگرانى ] براى شما روا نيست . اذهبوا فأنتم الطّلقاء : برويد ، شما آزاد هستيد . » ( 1 ) بازپس دادن كليد كعبه به كليددار پيشين پيامبر ، در حالى كه كليد كعبه را در دست داشت ؛ در مسجد الحرام نشست . على - رضى اللّه عنه - در كنار او ايستاده بود ، گفت : اى پيامبر ! مسئوليّت پردهدارى كعبه و آب دادن به حاجيان را به عهدهء ما بگذار - سلام خدا بر تو باد . در روايت ديگرى چنين است : آن كس كه چنين درخواستى كرد ، عباس ، عموى حضرت بود . پيامبر گفت : عثمان پسر طلحه كجاست ؟ او را خدمت پيامبر آوردند ، گفت : اى عثمان ! اين كليد تو . امروز ، روز نيكى و وفاست . ابن سعد در كتاب طبقات مىگويد : آنگاه كه پيامبر كليد بيت را به او داد ، فرمود : اين كليد را برگير و براى هميشه نزدت بماند و جز زورگو ، كسى كليددارى را از شما نخواهد گرفت . اى عثمان ! پروردگار شما را براى خدمت به خانهء خود درستكار گردانيده است ؛ پس هر چه در پرتو اين خانهء مبارك به شما مىرسد ، به خوبى و به اندازهء نياز از آن بهره برگيريد . ( 2 ) اذان گفتن بلال بر بام كعبه اوان نماز فرا رسيد . پيامبر ، به بلال دستور داد تا از ديوار بالا رود و بر فراز كعبه اذان بگويد . [ در آن ساعت ] ، ابو سفيان پسر حرب ، عتّاب پسر اسيد و حارث پسر هشام جلوى در خانهء كعبه نشسته بودند . عتاب [ كه اذان بلال را شنيد ، ] گفت : خداوند نسبت به پدرم ، [ اسيد كه زنده نيست ] بزرگى فرمود كه اين صدا را نمىشنود ؛ چون او را به خشم مىآورد . حارث گفت : به خدا قسم ! اگر مىدانستم ، راه محمد حق است پيروش مىشدم . ابو سفيان گفت : ابدا من چيزى نمىگويم . اين سنگريزهها ، آن را گزارش مىكنند . پيامبر نزد آنان رفت و گفت : آن چه را با هم گفتيد ، دريافتم و سپس سخنانشان را برشمرد . حارث و عتاب گفتند : گواهى مىدهيم كه تو پيامبر خدايى . به خدا قسم ، كسى گفتگوى ما را نشنيده بود تا به تو خبر داده باشد !