صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

502

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

قبايل آمدند و از آنجا رد شدند . او از نام و نشان تمام آنان مىپرسيد و عباس جواب مىداد و او نيز مىگفت : من اين قبيله را نمىشناسم ! پيامبر با پرچم سبز رنگ همراه مهاجر و انصار گذشتند كه در اسلحه و لباس رزم غرق بودند گفت : سبحان اللّه ! عباس ! اينها كيستند ؟ ! گفت : پيامبر خدا در ميان مهاجر و انصار . گفت : كسى ياراى رويارويى و مقاومت را با اينان ندارد . اى عباس ! پادشاهى و فرمانروايى برادرزاده‌ات با شكوه و داراى آيندهء درخشانى است . عباس گفت : اين نبوت است ، ابو سفيان گفت : در اين صورت خوب است . ( 1 ) پرچم انصار در دست سعد پسر عباده بود . وقتى در برابر ابو سفيان گذشت ؛ گفت : امروز ، روز نبرد و كشتار و رفع حرمت است . و خداوند قريش را خوار و زبون مىگرداند . وقتى پيامبر از تنگه گذشت ؛ ابو سفيان گفت : اى پيامبر خدا ! نشنيديد كه سعد چه گفت ؟ فرمود : چه گفت ؟ گفت : چنين و چنان گفت . عثمان و عبد الرحمن پسر عوف به پيامبر گفتند : ما [ از آن ] مىترسيم كه سعد ، قريش را به خشم وادارد . پيامبر فرمود : خير ، امروز ، روز بزرگداشت كعبه و روز عزّت قريش است . نزد سعد فرستاد و پرچم انصار را از او گرفت و به پسرش ، قيس سپرد . پيامبر با اين كار خواست ، پرچم انصار در دست خانوادهء سعد باقى بماند . و به قولى از آن پس پرچم انصار را به زبير سپرد . ( 2 ) ورود ناگهانى لشكر اسلام به مكه پس از آن كه پيامبر از كنار ابو سفيان گذشت ؛ عباس به او گفت : با شتاب خود را به مكه برسان . ابو سفيان به سرعت دويد تا به مكه رسيد و با صداى بلند فرياد كشيد : مردم قريش ! اين محمد است كه با لشكرى گران آمده كه تاب مقاومت در برابرشان ممكن نيست . هر كس به خانهء ابو سفيان برود در امان است . هند همسرش ، دختر عتبه ، موى سبيلش را گرفت و گفت : [ مردم ! بياييد ؛ ] اين خيك روغن پرچربى گوشتناك دست و پا كلفت را بكشيد . « 1 » عجب رئيس و فرماندهء نابكار طايفه ! ابو سفيان گفت : [ اى مردم ] واى بر شما ! هند شما را فريب ندهد ؛ پيامبر با نيرويى آمده است كه هرگز شما تاب مقاومت را با آنان نداريد . بىگمان هر كس وارد خانهء

--> ( 1 ) - پا برگ ابن هشام ، ج 2 ، ص 343 .