صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
472
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
بن عفّان را در مدينه منصوب كرد و دو شبانه روز راه پيمود تا به محلى به نام وادى « نخل » رسيد . به جمعى از غطفان برخورد نمودند و بدون جنگ و درگيرى به توافق رسيدند . اما در اين سفر ، [ نماز را به شيوهء ] نماز خوف ادا كردند . ( 1 ) در كتاب بخارى از ابو موسى اشعرى نقل است كه گويد : هر شش نفر يك شتر داشتيم كه به نوبت سوار مىشديم . و [ به علت پياده روى زياد و خرابى راه پاهايمان تاول زد ] و پوستش كنده شد و ناخن انگشتان من افتاد . ناچار تكه پارچه را به دور پايمان مىبستيم كه به اين سبب به نبرد ذات الرقاع مشهور گشت . « 1 » ( 2 ) جابر مىگويد : در اين نبرد با پيامبر بوديم ؛ زير درختى رفتيم و آن را براى او خلوت كرديم [ تا زير سايهاش استراحت كند ] پيامبر زير آن درخت به استراحت پرداخت و ما نيز گروه گروه - زير سايهء درختان بزرگ ديگر متفرق شديم . پيامبر ، شمشيرش را به درخت آويزان نمود . به خواب رفتيم . [ در آن اثنا ] مرد مشركى بالاى سر پيامبر رفت و شمشيرش را به دست گرفت و گفت : از من مىترسى ؟ پيامبر فرمود : خير ! گفت : اكنون كيست تو را از [ شر ] من رستگار كند ؟ گفت : خدا . ( 3 ) جابر مىگويد : پيامبر ما را صدا زد . ديديم كه مردى صحرانشين كنار او نشسته است . پيامبر فرمود : در خواب بودم ، اين مرد ، شمشيرم را در دست گرفته و از نيام كشيده بود . تا بيدار شدم گفت : كيست تو را از [ شر ] من رستگار كند ؟ گفتم : خدا . اينك او نشسته است . پيامبر آن مرد را سرزنش نكرد . در روايت ابو عوانه چنين آمده كه : شمشير از دست مرد مشرك افتاد و پيامبر برداشت و گفت : كيست تو را از دست من برهاند ؟
--> ( 1 ) - ابو ذر مىگويد : به اين دليل به ذات الرقاع مشهور است ؛ چون از كوهى به نام « ذات الرقاع » فرود آمدند . يا اين كه : سنگ ، پاهايشان را در هم كوفته بود و ناچار تكه پارچه را به دور پا پيچيده بودند . سهيلى گويد : آن سرزمين داراى قطعه زمينهاى سياه و سفيد بود كه انگار به هم دوخته شده بودند . زرقانى در شرح مواهب مىگويد : اين نبرد به نبرد محارب ، بنى ثعلبه ، بنى انمار ، صلاة الخوف ، و اعاجيب مشهور است . اعاجيب : چون كارهاى شگفتانگيز در آن رخ داده بود . ( پا برگ ابن هشام ، ج 2 ، ص 176 ) .